|
Friday, February 27, 2009
میگوییم از شعرهای بوکوفسکی لذت میبریم، یا دست کم وانمود میکنیم لذت میبریم، چرا؟ به نظر میرسد این سادهترین راه است تا خودمان را فریب دهیم که در کنار او قرار داریم، بی آنکه لازم باشد در واقعیت بهایی برای آن بپردازیم. همان همذات پنداری قلابی . شاید هم به این خاطر که او همانطور تلو تلو خوران ما را به اعماق، به حاشیهها میبرد. پنجرهها را باز میکند تا گوشه و کنار گند گرفته هوایی بخورد. پنهانترین خواهشهای آدمی برملا شود. با نگاهی شاعرانه، طنزی سیاه، و شوخطبعی، که همیشه تازه و اصیل است مشت همه را باز میکند. در بدترین شرایط هم غرور و فردیتاش را نمیفروشد. فردیتی که تا نباشد از شاعر بزرگ هم خبری نیست. «باغ در باغ» ترجمه: طاهر جام بر سنگ شبی که میخواستم بمیرم در رختخواب عرق میریختم و جیر جیر ملخها را میشنیدم و جنگ گربهها درست پشت خانهام، جریان داشت و احساس کردم روحم از لابهلای تشک به پایین افتاد و درست پیش از اینکه نقش زمین شود به بالا پرواز کردم تقریبا از راه رفتن عاجز بودم اما راه افتادم و همهی چراغها را روشن کردم و بعد، به رختخواب برگشتم و باز زمینخوردن روحم شروع شد و باز برخاستنم و همهی چراغها را روشن کردم. یک دختر هفت ساله داشتم و حس میکردم او حتما نمیخواهد بمیرم صرفنظر از این مرگ و زندگی برایم فرقی نداشت. اما تمام شب کسی تلفن نکرد کسی با یک آبجو به دیدنم نیامد دخترم تلفن نکرد جیر جیر ملخها تنها صدایی بود که میشنیدم و این که گرم بود هوا و به کارم ادامه میدادم پرواز کردم به تخت رفتم و دوباره برخاستم تا اولین شاخهی آفتاب از لای بوتهها به پنجرهام رسید رفتم و خوابیدم و دست آخر روحام پیشم باقی ماند و خوابم برد. حالا مردم میآیند به در و پنجره میزنند تلفن زنگ میزند و زنگ میزند و زنگ میزند پست نامههای شکوهمند میآورد نامههای پرنفرت نامههای عاشقانه همه چیز دوباره مثل همیشه است. این تنها یک سیب نیست سرگذشت است و تجربه سرخ، سبز، زرد که زیرشان دالانی سفید است خیس از آب خنک. گازی به سیب میزنم یا عیسای مسیح دروازهی باز سفید... یک گاز دیگر و میجوم و به جادوگر پیر قصههای کودکیام فکر میکنم که با پوست سیب خفه شد و مُرد. گازی عمیق میزنم میجوم و میبلعم حسی نظیر آبشار و بیانتهایی. آلیاژی از الکتریسیته و امید اما به نیمهی سیب که میرسم افسردهگی عارض میشود سیب به آخر میرسد با ترس از تخمهها و چوب دیوارهاش بر دور تخمداناش کار میکنم مراسم مارش خاکسپاری در ونیز آغاز میشود. مرد پیری با قلبی تیره و اندوهناک پس از عمری عذاب مُرده است. ته سیب را بیمعطلی پرت میکنم دختری با پیرهنی سفید همزمان از جلوی پنجرهام میگذرد و پسرکی که نصف اوست با شلوار آبی و پیرهنی خط خطی پشت سرش. آروغ مختصری و به زیرسیگاری کثیف زل میزنم. آبجوی آلمانی مینوشیدم و در ساعت پنج عصر سعی داشتم شعری جاودانه بنویسم. اما آه به دانشجویان گفتهام کارها برای سعی کردن نیستند برای کردناند اما وقتی دور و برم از زنان خالی است و اسبها در میدان نیستند غیر از سعی کردن یکی دو خیالِ سکسی از سر گذراندهام بیرون، نهاری خوردهام سه نامه پست کردهام سری به بقالی زدهام تلویزیون چیزی نداشت تلفن ساکت بود لای دندانهام را با نخ پاک کردهام. امروز بارانی نیست و گوش میدهم به صدای رسیدن اولین ماشین که در هشت ساعت کاری میآیند و پشت آپارتمان بغلی پارک میکنند. هنوز آبجو آلمانی مینوشم و سعی میکنم کاری بزرگ بنویسم و نخواهم نوشت فقط به نوشیدن ادامه میدهم باز هم آبجوی آلمانی و باز هم و سیگار میپیچم و ساعت یازده شب بر رختخواب آشفته طاق باز پهن میشوم خوابیده در نور برق هنوز در انتظارم تا شعری جاودانه بنویسم. زن پرسید: میریم سینما یا نه؟ مرد گفت: البته! باشه، بیا بریم زن گفت: نمیخوام شورت بپوشم، تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی مرد پرسید: پاپکُرن کرهای میخریم؟ زن گفت: معلومه مرد گفت: شورتتو بپوش زن پرسید: دیگه چی شده؟ مرد جواب داد: میخوام فقط فیلم نیگا کنم. زن گفت: ببین چی میگم میتونستم چرخی تو شهر بزنم اونجا صد تا مرد کشتهی اینند که منو بکنند. مرد گفت: باشه برو بکن من میتونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم. چه نکبتی هستی تو! زن گفت دارم جون میکنم تا مثلا به این رابطه، معنایی بدم. با چکش نمیشه این کارو کرد. مرد گفت. زن پرسید: میریم سینما یا نه؟ مرد گفت: البته! باشه، بیا بریم در تقاطع «وسترن» و «فرانکلین» راهنما زد که به چپ بپیچد و مردی که از روبرو میراند انگار میخواهد راه را بند بیاورد سرعت زیاد کرد. ترمزها نعرهای ناهنجار کشیدند تصادف نشد اما چیزی هم به تصادف نمانده بود. مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد، مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود. با زنش. آنهاهم میرفتند سینما. گفت: هر جا میری همیشه یه دفترچهی یادداشت همراه داشته باش و مشروب زیاد نخور. مشروب حساسیتو کم میکنه به شعرخونیها برو و تو وقتهای استراحت حواست جمع باشه. وقتی خودت شعر میخونی همیشه احتیاط کن، حاضران باهوشتر از اون چیزین که تو شاید فکر کنی. وقتی چیزی مینویسی سریع این ور و اون ور نفرست بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه بعد درش بیار و نگاش کن روش کار کن پاک کن کار کن پاک کن کار کن و پاک کن و پاک کن و کار کن. پیچ و مهرهی جملهها را طوری چفت کن که ستونها، پلی یک مایلی را. و همیشه یه دفترچهی یادداشت کنار تخت داشته باش افکار همیشه شب میان سراغت افکاری که اگه یادداشتشون نکنی بیفایده هدر میرن و مشروب نخور! هر ابلهی میتونه مشروب بخوره. ما هر ابلهی نیستیم مردان برگزیدهی ادبیاتیم . این بابا هم مثل همهی اونایی بود که اصلا نمیتونن بنویسن: مث همهی اونا تا دلت بخاد میتونست زر بزنه. سه زن شاید هم بیشتر ماه جولای به سراغم میآیند میخواهند گرمای خونم را بمکند به اندازهی کافی حولهی تمیز دارم؟ به آنها گفتم حالم خوب نیست (انتظار نداشتم همهی این مادران با پستانهای برجسته به دیدنم بیایند) میدانید که در نوشتن نامههای مستانه و مغازلههای تلفنی و دویدن در پی عشق - زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم - ید طولايی دارم. باید بیرون بروم برای خرید حولهی بیشتر، ملافه مُسکّن لیف جارو دسته جارو خنجر چاقو بمب گلهای وازلینی اشتیاق و مجموعه آثار مارکی دو ساد. اول کار بودیم که نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو لهله زن و لرزان با لب و لوچه و آلتی آبچکان به ما پیوست مست و مرتعش از بوی شهوت رنگ باخته، با زوزهای خفه پرتمنا و سودائی با پرههای دماغش و بوی بدی میداد مثل بوی فرش دم در مسافرخانههای هالیوود و وقتی لحظهای از کردن ماندم تا سگ را از تخت برانم زن گفت: "اوه نه! تیمی رو اذیت نکن” و تیمی با شتابی عصبی میچرخید سوراخ کون خود را بو میکرد و کیر سرخ بلند و نازکش را میلیسید من برگشتم سر کردن و به اوج نزدیک شدم که باز تیمی پیداش شد داشتیم بغل در بغل میکردیم و در آن وضعیت میتوانستم یکی دو مشت به پوزهاش حواله کنم، اما مانع موس موس، و سرازیر شدن آب دهنش به این ترتیب کارمان به پایان رسید کار هر سهمان... زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی در بلوار سانست. کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان میداد و صبحها که میخواست خانه را ترک کند از کشوی بالای پاتختی سیاه نصفه قرصی بیرون میآورد به من گفت از در پشتی دک شم نمیخواست مادرش که در آپارتمان روبرو زندگی میکرد ببیندم. رفتم بالا و به سگ نگاه کردم چشمهایش به من دوخته شده بود بیتعارف هیچ رازی بین ما نبود من میدانستم و او می دانست که هر دومان معشوق زنیم و با نگاه کردن به سگ فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من در آن بامداد در آفتاب تابان راندم اتومبیلم را گیج بودم ترسخورده و منگ در عین حال بعد از آن روز سه چهار بار تلفن کرد و الان دیگر قصه تمام شده، وقتی آن روز به چشمهای سگ نگاه کردم فهمیدم که عاشق زن است و تنها چیزی که من از زن میخواستم شاید اگر سگ نبود و مرد بود نمیتوانستم بکنم - نمیشد به تسلیم در آورم زن را. اما از آن روز هیچ وقت، چشمهای هیچ مردی را ندیدم که به زیبایی چشمهای سگ باشد. زن گفت، میدونم چکار میکنی. میشینی شرابتو میآری و سیگارتو رادیو را روشن میکنی آروم دود میکنی دماغتو میمالی صورتتو میمالی گلوتو میمالی و بعد شروع میکنی: تیک تیک تیک، تیک تیک و تیک تیک تیک، تیک تیک و همینطور مینویسی و بعد باز آروم دود میکنی باز شراب میخوری دماغتو میمالی گوشتو میمالی و بعد: تیک تیک تیک، تیک تیک و تیک تیک تیک، تیک تیک... راست میگفت این یکی را که اینطوری نوشتم. From: Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski |
|