|
Friday, December 16, 2005
![]() دکان تنباکو فروشی - فرناندو پسوآ ترجمه از پرتقالی: ریچارد زنیت فارسی : خلیل پاک نیا من هیچام هيچ وقت چيزی نخواهم شد نمیتوانم بخواهم چيزی باشم با اینهمه، همهی رویاهای جهان در مناست. پنجرههای اتاقام اتاق ِ يکی از ميليونها نفریاست در جهان که هیچ کس چیزی از او نمیداند (و اگر هم بدانند، چه چیزی را میدانند؟) شما پنجرههای باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن میگذرند ، خیابانی دور از دسترس هر ذهنی، واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند با راز چیزهای زیر سنگها و موجوداتاش با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید میکند. با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جادهی هیچ میراند امروز چنان درهم شکستهام که گویی حقیقت را میدانستم امروز چنان هوشيارم که گويی در آستانهی مرگ بودهام گویی هیچ رابطهای با اشیاء نداشتهام جز وداع ، این خانه و این طرف خیابان، واگنهای یک قطار میشوند، با صدای سوتی که در سرم صفیر میکشد، میروند و با زلزلهی عصبها و تق تق استخوانهایم، گویی میرویم امروز سردرگمام، مثل کسی که به چیزی فکر میکند، مییابد و از یاد میبرد بین قولی که به تنباکو فروش آن دست خیابان دادهام - واقعیت جهان بیرون - و حسام که میگوید همه چیز فقط رویااست -واقعیت جهان درون- نصف شدهام شکست خورده در همه چیز چون آرزویی نداشتم شاید در هیچ شکست خورده ام از دست هر چه که به من آموختند خلاص شدم از پنجرهی پشت خانهام گريختم به روستاها، با نقشههای بزرگ در سرم. اما جز درخت و علف زار چيزی نيافتم و اگرمردمی هم بودند، شبیه هم بودند از پشت ِپنجره کنار میروم و مینشينم روی صندلی. حالا باید به چه چيزی فکرکنم؟ چه میدانم چه خواهم شد، من که نمیدانم کهام؟ همانی هستم آیا که فکر میکنم؟ فکر میکنم اما، چيزهایی باشم بیشمار. و بیشمارند آنها که فکر میکنند بیشمار هستند، آنقدر بیشمار که شماره نمیشوند نابغه؟ همین حالا هزاران ذهن مثل من در رويا نابغهاند خیال میکنند، کسی چه میداند، شايد تاریخ نخواهد حتی یکی را به خاطر بیاورد، و از بی شمار فتحهای آینده چیزی جز کود برجا نمی ماند. نه، یقین ندارم من به خودم. ديوانهخانهها پر از بیمارها بیمارهایی با یقینهای بسیار! حالا منی که هیچ یقینی ندارم بیشتر حق دارم یا کمتر؟ هیچ یقینی حتا به خودم... همین حالا چه بیشمارند در اتاقکهای زیرشیروانی در دنیا نابغههای خیالی چشمانشان پر از رویا! چه آرزوهایی شریف و چه آرمانهایی عظیم - آری، به یقین شریف و عظیم و شاید حتا آرزوهایی دست یافتنی- آیا هرگز نور حقیقی روز را می بیند یا گوش شنوایی می یابند؟ این دنیا برای کسی است که آمده تا تسخیرش کند نه برای کسی که فقط در رویا می تواند حتی اگر شایستهی آن باشد. از ناپلئون بيشتر رويا دیدهام. بر سینهی خیالیام بیشتر از مسیح عشق به انسان داشتهام. فلسفههایی یافتهام در نهان، که کانت هرگز ننوشت با اين حال مردی در اتاقک زیر شیروانیام و شاید همیشه همین بمانم مردی در اتاقک زیر شیروانی هرچند که آنجا نباشم کسی خواهم بود که :«برای آنچه که هستم آفریده نشده است » کسی خواهم بود که :«استعدادهایی دارد» کسی خواهم بود که در انتظار دیگران میماند تا دری را برایاش باز کنند در مقابل دیواری که در ندارد کسی که در لانهی مرغی ترانهی بيكران را خواند و در چاهی سربسته، صدای خدا را شنيد. یقین به خودم؟ نه، نه به خودم و نه به هیچ چیز. بگذار طبیعت آفتاباش را بتابد، باراناش را ببارد بر سر پرشورم و باد را در موهایم بگذار باقی همه اگر میخواهد یا میباید بیاید بیاید یا نیاید. ما، اسیران دل خستهی ستارهها ، همهی جهان را فتح میکنیم پيش از آنکه از بستر برخيزيم بيدار که میشویم هوا مه آلود است بيدار میشویم و میبینیم دنیا غریب است از خانه بيرون میرويم و جهان را سراسر زمين میبینیم و راه شیری ، کهکشان و بیکران ها. ( شکلات بخور، دخترک؛ شکلات بخور!) ببين : جز شکلات هيچ چیز ِ متافیزیکی توی دنیا نیست. ببين : همهی مرام ها با هم بیشتر از قنادیها چیزی به تو نمی آموزد . شکلات بخور دخترک، با دست و روی شکلاتیات، شکلات بخور! ای کاش من هم می توانستم مثل تو واقعی شکلات بخورم. اما من فکر میکنم و زرورق دورِ شکلات را باز میکنم (از دستم میافتد روی زمین ، مثل زندگی که افتاد از دستم..) اما از تلخی اینکه هیچام دستِ کم چرکنویس این شعرها بجا میماند این دروازههای درهم شکسته بسوی ناممکنها میرود و دستِ کم می توانم بی آنکه اشک بریزم حس هیچ بودن را قبول کنم دستِ کم شریفام در رابطهام با اشیاء وقتی با تکان دستهایم رختهای چرک را بسوی جریان اشیاء پرتاب میکنم و بدون پیراهنی در خانه میمانم. ( تو، تويی که تسلی میدهی، تويی که چون نيستی میتوانی تسلیدهی، و يا تو، الههی يونانی که چون تندیسی زنده خیال میشوی يا تو، بانوی اشرافزاده رومی، شریف و شوم که باورنکردنیاست، يا تو، شاهزاده بانوی آوازخوانهای ِدوره گرد قدیمی يا تو، مارکيز ِقرن هیجدههمی، دِکلولتهِ پوش و منزوی يا تو، عشوه گر ِنسلِ ِپدران ِما، يا چیزی مدرن که دقیق نمیدانم چیست- همهی اینها، هرچه هستید،اگرالهام میتوانید الهام دهید قلبم خالی است چون سطلی واژگون. مثل کسانی که احضار ارواح میکنند روح خودم را احضار میکنم و چیزی نمییابم. بسوی پنجره میروم و دقیق به خيابان نگاه میکنم : دکانها، پياده روها، رفت و آمدِ ماشینها را میبینمِ موجودات ِ زنده را میبینمِ لباس پوشیدهاند و از کنارهم میگذرند، سگ ها را هم میبینمِ، آنها هم زندهاند، و همهی اینها چون تبعيد بر من سنگينی میکند، و همهی اینها غریب است، مثل هر چیز دیگر. ) من درس خواندهام، عشق ورزيدهام، زندگی کردهام، حتی ايمان داشتهام، و امروز به حال هر گدایی افسوس میخورم که چرا من او نیستم به لباسهای مندرس، زخمها و دروغهای هر یک نگاه میکنم و پيش خود فکر میکنم: شايد هرگز درس، عشق، زندگی، هرگز ايمان نداشتهای ، (چرا که میتوان همهی این کارها را کرد بی آنکه هیچ کدام به سرانجام برسد.) شايد فقط بودهای، چون دمِ ِ بريدهی مارمولكی كه پيچ و تاب میخورد چیزی که از خود ساختم خوب نساختم و چیزی که میتوانستم بسازم نساختم به لباسی درآمدم که لباس من نبود مرا به جای کسی میگرفتند که من نبودم، چیزی نگفتم و از دست رفتم وقتی هم خواستم نقاب از چهرهام بردارم با چهرهام یکی شدهبود وقتی آن را برداشتم و خود را در آئینه دیدم پیر شده بودم مست بودم و دیگر نمیدانستم چگونه میشود لباسی به تن کنم که از تن در نیاورده بودم نقاب را به گوشهای انداختم و در اتاق ِ خلوتم به خواب رفتم مثل سگی كه به تدبير تحملاش میکنند چرا که بی آزار است ، و میخواهم این داستان را برای اثبات برتریام بنویسم. ای گوهر آهنگین شعرهای بی حاصلام کاش میتوانستم به جای نگاه کردن به دکان تنباکو فروشی آن دست خیابان به تو چون چیزی که خود ساختهام نگاه کنم چیزی که زیر پای خودآگاهی از هستیام لگدکوب میشود مثل فرشی که مردی مست بر آن تلوتلو میخورد یا قالیچه جلو در، که كولیها آن را دزدیدهاند و قیمتی نداشت حالا تنباکو فروش، دکاناش را بازکرده و آنجا ایستادهاست و من با درد گردنی که به یک طرف چرخیده و عذاب روحی که خوب نمی فهمد بدترش کرده به او نگاه می کنم او خواهد مرد و من هم. او تابلوی دکاناش را بجا میگذارد و من شعرهايم را. زمانی تابلوی دکاناش هم میمیرد و شعرهای من هم. زمانی خيابانی هم که تابلوی تنباکوفروشی داشت میمیرد و زبان ِشعرهای من هم. بعد این سیارهی ِ چرخان، جایی که همهی این اتفاقها افتاد میمیرد. در سیارههای دیگر در منظومههای دیگر چیزهایی شبیه انسان چیزهایی شبیه شعر میسازند و زیر چیزهایی شبیه تابلوی دکانها زندگی خواهند کرد هميشه چيزی در برابر چيز ديگر همیشه چیزی همانقدر بیهوده که چیز دیگر همیشه همانقدر سرسخت که واقعیت همیشه راز درونی همانقدر واقعی که راز بیرونی همیشه این چیز یا آن یا نه این چیز و نه آن حالا مردی وارد دکان شد(آيا میخواهد تنباکو بخرد؟) ، و اين واقعيت ِ قابل قبول تکانم میدهد از روی صندلی بلند شوم - قدرتمند، متقاعد، انسانی. و سعی میکنم این بیت ها را بنویسم که در آن نظر مخالف را میگویم و درحین فکر کردن به نوشتن این چیزها سیگاری روشن میکنم ودر لذت سیگار از دست این فکرها خلاص میشوم نگاهم مسیر دود را دنبال میکند گویی مسیر خود من است و در يک لحظهی حساس و مناسب با رهایی از همهی این حدس و گمان ها لذت میبرم و میفهمم که متافیزیک وقتی است که حال خیلی خوب نیست بعد به صندلی تکيه میدهم و همچنان سيگار میکشم. و تا وقتی که سرنوشت بگذارد سيگار میکشم. (شاید اگر با دختر رختشو ازدواج میکردم خوشبخت میشدم) از روی صندلی بلند میشوم. بطرف پنجره میروم آن مرد از تنباکو فروشی بیرون آمد (آیا پول خردها است که در جیباش میریزد؟ ) او را میشناسم. استفان! که متافیزیکی نیست (حالا تنباکو فروش دم ِدر ایستادهاست. ) گویی به استفان الهام شد، سرش را برگرداند و من را دید برايم دست تکان داد و من دادزدم: سلام استفان و تمام کیهان به جای خودش برمیگردد بدون امیدها و ایدهآلها و تنباکوفروش میخندد پانزده ژانویه- ۱۹۲۸ آلورو دو کامپوس Fernando Pessoa & Co: Selected Poems, 1998 (ed. by Richard Zenith) |
|