|
Tuesday, October 11, 2005
ایجاز، پرهیز از زیاده گویی و دور ریختن پیرایهها
در حد رساندن شعر به یک اشاره، خاصیت بارز شعر ژاپنی. شعرهای ژاپنی ترجمهی زویا پیرزاد ** باد خزان هرچه میبینم همه « هایکو »است ** کاش جهان همواره چنین میماند چند ماهیگیر به کار کشیدن قایقی کوچک به ساحل رود ** غنچهها به ریشهها و پرندگان به آشیانههای کهن کس نمیداند اما بهار چه شد ** فرسودهام از سفر رویایم اما هنوز سرگردان بر فراز خلنگزاران خشکیده ** گاه به گاه ابرها فراغت میدهند آدمیان را از نظارهی ماه ** ماه سرد. میروم تنها و پل چوبی زیر پایم پرچانگی میکند ** غافلگیر حین ارتکاب جرم سواره میگریزد دزد اسب. ** با نگاهش از دل ِ آیینه باز میداردم از رفتن پیرمردی بیگانه. ** گریخته و یخزده چون کاکل یک موج حواصیلی سپید پاس میدهد بر دهانهی بندرگاه. ** از پنجرهی قطار، آن دورها در شمال نمایان میشوند تپههای زادگاهم یقهی پیراهنم را صاف میکنم ** نرم و سبک چون دستان دوست مردهام آرمیده بر شانههام این آفتاب پاییزی Sunday, October 09, 2005
سه ترانه از ِادُمن ژاِبسترجمهی محمود مسعودی بگردِ پیِ نامِ من در تذکرهها. پیدا کنی و پیدا نکنی. بگردِ پیِ نامِ من درفرهنگها پیدا کنی و پیدا نکنی. بگردِپیِ نامِ من در دانش نامهها. پیدا کنی و پیدا نکنی. چه اهمیّتی دارد؛ مگر هرگز نامی داشته ام؟ پس، وقتی مُردم، نگرد ِپیِ نامِ من در قبرستانها نه در دیگر جاها. و بس کن ، امروز، به شکنجه دادن ِ اویی که پاسخ نتواند به فراخوانی. بس نخواهم کرد که آواز بخوانم ناقوسهای دیدارهای گُنگ را، دستههای تختهای عطرآگین را، سقوطهای عظیم پرندگان همگون را، جاودانه آینههای لرزان را. بس نخواهم کرد که آواز بخوانم دندان گزیدگی سرخ ِ لبان را، کتف نافرمان، زیربغلهای ِ غافلگیر، پستانهای همیشه وقت شناس ِ قرارهای شبانهی دیدار را، بس نخواهم کرد که آواز بخوانم چهرهی تو را را غبار گرفتهی ِ خاکستر، آخرین کشتی شکستگی را به وقت بامداد ِدمیدهی چراغها، پشت گردنت را دررفته از همآغوشی ، قدمهایت که بر ملاشان نمیکند چیزی. بس نخواهم کرد که آواز بخوانم کمرگاه ژرفت را، قوزکهایت را غریق ابرها، این همه اندیشههای پرسهزن ، این همه دود ِ ربّانی بس نخواهم کرد که آواز بخوانم گیسوان روانت را در پای تک درختها زخمی برگها و چشمزخمها. بس نخواهم کرد که آواز بخوانم کوچه را، باغ را، دیوار را، چون که تو را میشناسم ، چون که تو را دوست دارم و تو را میشناسم . بس نخواهم کرد که یاد بگیرم بخندم، که نقاشی کنم و بخندم در عمق کاخها؛ چون که از تو واهمه دارم، چون که تو را دوست دارم و از تو واهمه دارم. بس نخواهم کرد که قفل بسازم، قفلِ آویز و کمربند بر درازنای آسمان، چون که من تو را نگه میدارم، چون که تو را دوست دارم و تو را نگه میدارم. بس نخواهم کرد که قطع کنم دستانت را، بازوان و مچهایت را، تا که هرگز وداع سر از آب برنیارد. دست سرباز مُرده مانده آویخته بر درخت، انگشت نشانه بر ماشهی تفنگ. این همه ستاره، قربانیان او. های، سرباز، آسمان ِآتش بازی راه انداختهای ما را. تابستان است. زیباترین سرپناهها بر سر عشاق است. های، سرباز، خوابیدهای؛ اما کیست که تو را ببیند؟ |
|