|
Monday, August 08, 2005
سفر توماس ترانسترومر ترجمه: خلیل پاکنیا در ایستگاه مترو ازدحامی میان تابلوها در نور ِمردهی خیرهای. قطار آمد و با خود برد چهرهها و چمدانها را. ایستگاه بعدی، تاریکی. نشستیم در واگنها مثل مجسمهها که به زور کشیده میشدند در غارها. اجبار، رویا، اجبار. در ایستگاه ِ زیر دریا اخبار ِ تاریکی میفروختند مردم، غمگین، در اضطراب خاموش زیر صفحهی ساعتها. قطار با خود میبرد ارواح و لباسهای ظاهر را. در سفر از میان کوه نگاهها به همه سو هیچ تغیری نیست هنوز. اما نزدیک ِ سطح زمین وزوز زنبورهای آزادی است از زیر خاک بیرون آمدیم. زمین بال زد یک بار و آرام شد زیر ما گسترده و سبز. بذر غلات بر ایستگاهها وزید. ایستگاه آخر! همراهشان رفتم تا آن سوی آخرین ایستگاه. چند نفر بودیم؟ چهار، پنج. بیشتر نبودیم. خانهها، راهها، آسمان خلیجهای آبی رنگ، کوه پنجرههاشان را باز کردند. از مجموعه شعر : آسمان نیمه تمام (۱۹۶۲) ![]()
I دیوار ناامیدی ... میآیند و میروند کبوترها بدون چهره در بالکن ایستادهام - در قفسی از نیزههای خورشید مثل رنگین کمان II گوزنی در آفتاب سوزان میدوزند و سفت میدوزند مگسها این سایه را به زمین III کاجهای کسل بر همان مرداب غمانگیز همیشه و همیشه قفسی از تاریکی به سایه عظیمی برخوردم در یک جفت چشم خیمه میزند مرگ بر من،مشکلی در شطرنج و راه حل دارد VI در قفسهای در کتابخانهی دیوانهها نامهها دستنخورده مانده VII جنگلی حیرت زا آنجا بی پول زندگی میکند خدا نورانیاند دیوارها سایههای خزنده در جنگل گم شدهایم میان قبیله قارچها زاغچهای سفید و سیاه زیگزاگ میدود لجباز از میان دشت VII - برمیخیزد چمن چهرهاش سنگ نبشته خیزش خاطره IX زمانش که رسید آرام میگیرد این کور باد بر نماها - من آنجا بودهام و بر دیواری از کاشی سفید جمع میشوند مگسها همین جا خورشید سوزاند... دکلی را با بادبان سیاه از زمانهای بسیار قدیم مرگ خم میشود و مینویسد بر بستردریا کلیسا نفس میکشد طلا ترک برداشت سقف و مردهها دیدند مرا این چهره را جر جر باران را بشنو رازی پچ پچه میکنم تا به دورنش راه یابم باد خدا موافق تیری که بی صدا میآید رویایی دور و دراز سکوت خاکستری غول آبی از برابرمان میگذرد نسیم سرد دریا بادی عظیم و آرام از کتابخانه دریا میتوانم آرامش یابم اینجا پرندههای انسانی درخت سیب شکوفه داد این معمای بزرگ شعر های دیگر توماس ترانسترومر را در آدرس های زیر بخوانید: یک دو سه چهار پنج
شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
(۲۰۰۲-۱۹۴۵) ترجمه خلیل پاک نیا ![]() هفت شعر از ویسواوا شیمبورسکا ۱ فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز، نه بیشتر هرگز ، بهدنیا آمدیم، پس نوآموزیم میمیریم بی آنکه کلام بدانیم. حتا اگر تنبلترین باشیم میان شاگردان جهان میرویم به کلاس بالاتر بی یاری کسی، در این سفر. هیچ روزی روزبعد نمیشود و نو میشود زمان همهی شبها، هر بوسه بوسهی تازهایست و تازهاند هربار نگاهها. دیروز وقتی شنیدم ناگهان کسی تو را صدا میزند بهنام انگار گل رزی از پنجره یکراست در دامنم افتاد. حالا که تو با منی میچرخم ناگهان گل رز! بهراستی گل رزی؟ یا سنگی میان دیگر سنگها؟ تو، ای زمان زبان نفهم میترسانی و میرنجانی چرا؟ هستی همین که میگذری و همین زیباست همین. خونگرم با لبخندی خجول میکوشیم این جا یکی شویم هرچند مثل هم نیستیم مثل دو نیمه سیب. ۲ اینجا زنی صاحب چند شعر آرمیده ویرگول گذاری یکی از کارهایش بوده حالا جسد در خاک، آرامش ابدی یافته ولی چقدر تنها، با کلام کلنجاررفته جغدی، تصنیفی، همینها فقط به جا مانده مخ الکترونیکی را بیرون بیاور، رهگذر و با اینکه او ستارهای نبود لحظهای به سرنوشت شیمبورسکا فکر کن. ۳ معجزهی روزمره : همین که معجزههای روزمرهی بسیاری اتفاق میافتد. معجزهی معمولی: در سکوت شب پارس سگهای نامریی یکی از همین معجزهها: ابری کوچک و پراکنده می تواند این ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند چند معجزه در یک معجزه: عکس درخت توسکا بر آب که سمت چپش سمت راست شده و سرشاخهها رو به پایین میرویند و هرگز به ته نمیرسند با این که عمق آب کم است معجزهی امروز: بادهای ملایم همراه با رگبار پراکنده اولین و بهترین معجزه: گاوها گاوند. این یکی هم بد نیست: همین باغ و نه باغی دیگر روییده از همین دانه و نه دانهای دیگر معجزهای بدون فراک و کلاه سيلندری: پرواز کبوترهای سپید معجزه، چون نمیشود اسم دیگری رویش گذاشت : خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه امروزطلوع کرد و هشت و یک دقیقه غروب میکند معجزهای که زیاد هم شگفت انگیز نیست: این انگشت ها به یقین از شش تا کمتر و از چهار تا بیشتر است معجزه، همین که دور وبرت را نگاه کنی: همین جهان حاضر در همه جا معجزهی فوق العاده، چنان که همه چیز فوق العادهاست: چیزی که نمیشود فکرش را کرد میشود فکرش را کرد ۴ باران یکریز میبارد سوار شوید، چرا که راه دیگری ندارید: شعرهایی برای صدایی تنها شورهای شخصی استعدادهای به درد نخور کنجکاویهای زیادی غم و اندوههای کوچک شوق رویت اشیاء از شش سو. آب رودخانهها بالا میآید ، بر کنارهها طغیان میکند سوار شوید: سایهروشنها و تهرنگها هوسها، زیورها، ریزهکاریها ای استثناء ساده لوح ای نشانهی فراموش شده بیشمار درخشندگی خاکستریها بازی بخاطر بازی اشکهای خندهها. تا چشم کار میکند آبها و افق در مه سوار شوید: نقشههای آینده ای دور شادی ِ تفاوتها ستایش آنها که بهترنند، انتخابی که محدود به این و آن نیست ای وسواس کهن ای وقت تامل و اعتقاد به اینکه اینها همه روزی به درد میخورد. به خاطراین کودکان که ما خود هنوز آنهاییم قصه ها آخرش خوش است اینجا هم سرانجام دیگری جز این ندارد باران بند می آید، موج آرام می شود، در آسمان روشن ابرها پراکنده می شوند و جمع می شوند دوباره مثل ابرهای منتظر برفراز انسان ها: خونسرد و بزرگ منش هم شکل با جزیره های خوشبختی، بره، گل کلم و کهنه های بچه که در آفتاب خشک شده اند. *کشتی نوح ، ورق کاغذ ۵ بعضیها- يعنى نه همه. نه حتی خیلیها، فقط چند تایی . اگر مدرسهها را به شمار نياورى كه مجبورند، و خود شاعرها را هم به چیزی میرسی مثل دو در هزار . دوست دارند- اما سوپ ماکارونی را هم دوست دارند تعریف وتمجید و رنگ آبی را دوست دارند روسرى قديمىا ش را دوست دارد راه و روش خودش را دوست دارد نوازش سگها را دوست دارد شعر را - اما شعر چيست؟ پاسخهای نیمبند بسیاری به این پرسش داده شده است. اما من نمی دانم و نمی دانم، و دو دستى مىچسبم به همین ندانستن. همچون حلقهاى نجاتبخش ۶ چند نفر از کسانی که میشناختم (اگر واقعن میشناختم ) زنها و مردها (اگراین تفاوت هنوز هست) ازاین آستانه گذشتهاند (اگر این آستانه هست) از روی این پل رفتهاند (اگر این پل هست) ؟ چند نفر بعداز زندگی کوتاه یا بلندشان (اگرحالا برایشان فرقی هم بکند) - خوب بود چون شروع شد، بد بود چون تمام شد - (اگر عکس این را نگفته باشند ) به ساحل دیگر رسیدهاند ، (اگر رسیدهاند و اصلن ساحلی هست ) ؟ خبر ندارم هنوز از سرنوشتاشان (اگرسرنوشت مشترکی هست یا اصلن سرنوشتی هست )؟ همهچیز ( اگر این کلمه محدود نکند ) را پشت سر گذاشتند ( اگرپیش رو نداشتند )؟ چند نفر از این زمان پرشتاب پیاده شدند و گریان در دوردست ناپدید شدند (اگر این دورنما باورکردنی هست)؟ چند نفر (اگر این سوال بی معنا نباشد ، اگر بشود به رقم نهایی رسید ، پیش از آنکه شمارشگر خودش را بشمارد) به عمیقترین خوابها فرورفتهاند ( اگر عمیقتری درکار نباشد)؟ به امید دیدار به امید دیدار تا فردا به امید دیدار تا بعد . حالا نمیخواهند (اگر نخواهند) چیز بیشتری بگویند. به سکوت بی پایان بازگشتهاند . ( اگر غریب نباشد) غرق فقط این ( اگر فقط این ) که در غیاب به آن مجبورند. ۷ بیداری خودش را از یاد نمیبرد مثل رویا که میبرد نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون بیداری را برهم نمیزند نه جیغی یا جغجغهای ما را از بیداری نمیپراند . تار و مبهماند عکسها در رویا می گذارند تعبیرشان کنیم به شکلهای بیشمار بیداری یعنی بیداری و این معمایی بزرگتراست . رویاها را کلیدهایی هست. بیداری خودش درش را باز میکند و نمیگذارد بسته شود در بیداری ست که فرو میافتد ستارهها و کارنامه مدرسه که فرو میافتد پروانهها و سنگ اتویهای قدیمی کلاههای بیسر و جمجمههایی از ابر و اینها معمایی میشود که حل نمیشود بدون ما هیچ رویایی نیست. او را نمیشناسیم اما بدون او بیداری نمیتواند باشد و حاصل بیخوابیاش نصیب تک تک ما میشود که بیداریم. این خواب نیست که دیوانه است دیوانه بیداری ست بخاطر لجبازیاش که سخت پایبند روند حوادث است در رویا زنده هست هنوز او که از پیش ما رفت به تازهگی و حتا سالم هست و جوانیاش را باز یافته است بیداری تن بیجان او را پیش چشم ما میگذارد و ذرهای کوتاه نمیآید رویاها چنان فررارند که خاطره خیلی آسان رداشان را گم میکند بیداری از فراموشی نمیترسد سردوگرم چشیده است بر شانه ما مینشیند قلب ما را سنگین میکند و برایمان دام میچیند بیداری راه گریز ندارد زیرا درگریز هم با ماست و هیچ ایستگاهی نیست در مسیر طولانی سفرمان که در آنجا بایستد و منتظر بماند از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا (۲۰۰۲-۱۹۴۵) ترجمه خلیل پاک نیا |
|