|
Friday, July 22, 2005
![]() «چه است آن کلمه» و ده شعر دیگر از ساموئل بکت همراه با یادداشتی از مترجم : محمود داوودی ساموئل بکت در اوایل کارش معتقد بود که شعر باید کاری کند تا خواننده به دست و پا بیفتد و با متن درگیر شود. برای همین گاه از کلمههایی بس دشوار استفاده میکرد که فقط در لغت نامهها وجود داشت. به مرور اما نظرش کاملاً چرخید و به زبانی بسیار ساده روی آورد، که در نمایش نامههایش به اوج رسید. گفتن ندارد که این سادگی از پیچ و خمهایی عبور کرده است. از زبان فاخر انگلیسی- ایرلندی که بر آن تسلط داشت، تا زبان فرانسوی که زبان دوماش بود. کمابیش همه میدانند که تئاتر « ابزورد» که نام بکت و چند تن دیگر از جمله، یونسکو، آداموف و پینتر بر سردرش میدرخشد نیرویش صرف خلق کردن زبانی شد که در تئاتر غرب کم سابقه بود. شخصیتهای تئاتر « ابزورد» تازه و غریب بودند و یا در واقع « نا شخصیت » بودند. بعد از سالها تسلط تئاتر واقع گرایانه با شخصیتها و صحنههایی که شباهت به زندگی میبرد، حالا تماشاگران با صحنهای خالی روبرو شدند که آنها را به یاد آخر زمان میانداخت. بیابانی برهوت، جادهای دراز و درختی خشک با « ناشخصیت » هایی فاقد روانشناسی که زبان اشان نه برای ارتباط و پیش رفتن بلکه مناسب چرخیدن است. این شعر - چه است آن کلمه- همان تته پتهی بی پایان در جست و جوی آن کلمه، یا نام یا نام ناپذیراست. چه است آن کلمه پریشان- پریشان برای- برای- چه است آن کلمه- پریشان از این- از این همه پریشان از همهی این همه- به شرط این که- پریشان به شرط این که- پریشان به شرط این همه- دیدن پریشان ِ دیدن این همه- این چه است آن کلمه- این این- این این این جا پریشان به شرط این همه- دیدن پریشان ِ دیدن همهی این این این جا برای چه است آن کلمه- نظر- یک آن گمان یک آن نیاز به گمان کردن یک آن چه- چه است آن کلمه- کجا پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن کجا- چه است آن کلمه آن جا- در آن جا- خیلی دور در آن جا- در دوردست- خیلی دور در دوردست- مبهم خیلی دور در دوردست مبهم چه دیدن ِ این همه این همه همه این جا پریشان دیدن چه یک آن گمان یک آن نیاز به گمان کردن یک آن خیلی دور در دوردست مبهم چه پریشان ِ نیاز به گمان کردن یک آن خیلی دور مبهم چه- چه- چه است آن کلمه- چه است آن کلمه- در امتداد ساحل در پایان روز گام تنها صدا مدتی فقط صدا تا به میل خود ایستادن بعد هیچ صدا در امتداد ساحل مدتی هیچ صدا بعد به میل خود رفتن گام تنها صدا مدتی فقط صدا در امتداد ساحل در پایان روز کی میتواند بگوید پیرمرد چه میداند غیبت را با ترازو وزن کردن؟ فقدان را با خط کش اندازه گرفتن؟ عذاب جهان را شمردن؟ تهی را با کلمات انباشتن؟ میآیند همگون و ناهمگون برای هر کدام همگون و ناهمگون است برای هر کدام غیبت عشق همگون است برای هر کدام غیبت عشق ناهمگون است ** فکر کن روزی اینها روزی خوب فکر کن روزی روزی خوب اینها تمام شد فکر کن ** سایهاش نشان داد که شب دوباره طولانی شد، بیرنگ شد گم شد ** بدتر که قلب حس کرد بدتر که مغز می توانست بگوید زندهاش کن بدتر به بدترین شکل برمیگردد ** مرده میان مگسهای مردهاش باد عنکبوت را تاب میدهد ** گام به گام هیچ جا فقط هیچ کس میداند گامهای کوچک هیچ جا مصمم ** بی آنکه انتظار بکشد با قدمهایی محکم میرود از کنار خود میگذرد جلومیافتد بی هدف ** هیچ چیز هیچ می توانست باشد برای هیچ چیز خیلی زیاد بود هیچ چیز هیچ ** رویا بی پایان بی وقفه تا هیچ ** تکه ای از: (Watt) -ترجمه دیگری از شعر - چه است آن کلمه- را میتوانید در اینجا بخوانید. Saturday, July 02, 2005
از کتاب « چند صحنه» ، محمود داوودی
به خاطر آوردن آن، که گم شده استدارد جلد کتابها را پاره می کند قرارهايش را به هم می زند تا در ايوان بنشيند ليوانی عرق دست ساز با ذرات خاطره مزه کند کودک کنار حوض خيره به ماهی هاست زن موی سياه به آب می زند کجا بود آن سرود که نخست بار شنيدم دسته گلی به دستم بود دادم به اولين بشری که دیدم شکست در جبين شما خوانده می شد اما من زيباترین پرنده ی سال را من با چشم های خودم ديدم نشسته بود روی درخت سرو و مردی آن دست خيابان به جائی که نديدم اشاره کرد و رفت کودکان بعد آمدند دست دردست مادران انگار چيزی ديده بودند دست هايشان مثل پرنده بود در اولين وزش گم می شد مادران دسته دسته موی کندند پارچه ی سبز بر درخت بی پرنده می بستند ودر وردی که می خواندند غروب چادری سياه شد بر پارک ها و قهوه خانه ها کودک روی پنجه ی پا می ايستد تا دهان ماهی ببوسد زن ماه به دهان دارد آب پرتاب می کند به آب گل های ياس مچاله می کند لعنت بر شما که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم جلد کتاب بال پرنده است با عطف نقره ی مهتاب که در ظلمات هم ديده می شود لعنت بر شما که نمی گذاريد حتی دراينجا آرام بنشينم چند گفتم چنين مکن با ياس تو که ماه به دهان داری تو که سياه موئی چنين مکن با پرنده تو که دوست داری دستها سايبان چشم کنی چنين مکن با من که خواندن نمی توانم چند سال چند صد سال به انتظار عروج آدم بنشينم آدم معروض به چند کوچه و بقالی زمستان سخت بود امسال حوض ترک بر داشته است از کنار در بزرگ سبز با قامت شکسته می گذرد ترس را چون پالتوئی بلند به خود می پيچد حرف نمی زند سکوت نمی کند زمزمه می کند هر چه به ياد می آرد اطعمه و اشربه ی بسيار برسفره نهاده بودند شمع ها در روز آفتابی می سوخت ليوان های تمیز پيشخدمتی که با زبانی غریب سخن می گويد و مذهب غريب تری دارد دير وقت شب به خانه می آيد پالتوی خود را بر درخت سرو می آويزد شعر می گويد کتابی کهن را یک بند و یک نفس می خواند کجا بود آن سرود که نخست بار شنيده شد شب شد چکار کنيم؟ ايوان سرخ شده از جلد کتاب کودک با ماه خفته است زن به بام رفته تا ماه نو ببيند آنگاه ماهی که بود خاموش شد آسمان چون طبقی واژگون شد چاهی شد که طنابی تاريک تا انتهايش می رفت. |
|