--> باغ شعر
باغ شعر

Editor: Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر     | داستان   | نقد   | تماس   |


Monday, September 13, 2004

پُل سلان
ترجمه‌ی حسین منصوری


    فوگِ مرگ


    شیرسیاه سپیده دمان را به وقت غروب می‌نوشیم
    صبح‌ها می‌نوشیم ظهرها می‌نوشیم شب‌ها می‌نوشیم
    می‌نوشیم و می‌نوشیم
    درهوا گوری حفرمی‌کنیم درهوا تنگ نمی‌آرامیم
    مردی درخانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نویسد
    می‌نویسد وقتی که آفتاب غروب می کند به آلمان موی طلایی تو مارگارته
    می نویسد و ازخانه بیرون می‌رود ستاره‌ها می‌درخشند سوت می‌زند سگانش را می‌خواند
    سوت می‌زند یهودیانش را می‌خواند تا گوری حفر کنند در خاک
    حال فرمانمان می‌دهد بنوازید و برقصید

    شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها می‌نوشیم
    تو را صبح‌ها می‌نوشیم ظهر‌ها می‌نوشیم به وقت غروب تو را می‌نوشیم
    می‌نوشیم و می‌نوشیم
    مردی درخانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نویسد
    می‌نویسد وقتی که آفتاب غروب می کند به آلمان موی طلایی تو مارگارته
    موی خاکستری تو سولامیت درهوا گوری حفر می‌کنیم در هوا تنگ نمی‌آرامیم

    حال فریاد می‌زند تو خاک را عمیق‌تر بکن و تو بخوان و بنواز
    دست به سلاح کمر می برد تکانش می‌دهد چشمانش آبیست
    تو خاک را عمیق‌تر بکن و تو همچنان بخوان و بنواز
    شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها می‌نوشیم
    تو را ظهر‌ها می‌نوشیم صبح‌ها می‌نوشیم به‌وقت غروب تو را می‌نوشیم
    می‌نوشیم و می‌نوشیم
    مردی درخانه زندگی می‌کند موی طلایی تو مارگارته
    موی خاکستری تو سولامیت با مارها بازی می‌کند

    فریاد می‌زند مرگ را شیرین‌تربنوازید مرگ استادی از سرزمین آلمان‌است
    فریاد می زند ویولون‌ها را تاریک‌تر بنوازید پس دود شوید و به بالا روید
    پس گوری درابرها از آن ِ شماست در ابرها تنگ نمی‌آرامید
    شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها می‌نوشیم
    تو را ظهر‌ها می‌نوشیم مرگ استادی از سرزمین آلمان است
    تو را به‌وقت غروب می‌نوشیم صبح ها می‌نوشیم می‌نوشیم و می‌نوشیم
    مرگ استادی از سرزمین آلمان است چشم او آبیست
    تو را نشانه می‌گیرد تیرش خطا نمی‌رود تیراو سربیست
    مردی درخانه زندگی می‌کند موی طلایی تو مارگارته
    سگانش را به جانمان می‌اندازد گوری در هوا ارزانیمان می‌دارد
    با مارها بازی می‌کند رویا می‌بیند مرگ استادی از سرزمین آلمان‌است
    موی طلایی تو مارگارته
    موی خاکستری تو سولامیت

برگرفته ار : کارنامه، سال اول، شماره ۴
فوگ قطعه موسیقی که در آن یک ، دو یا چند تم تکرار می شوند، درهم می‌آویزند و به شیوه کونتراپون پرداخت می‌یابند. Fugue
فوگ از کامل ترین اشکال موسیقی کلیسایی و یکی از پیجیده ترین انواع موسیقی پولی فونیک است

تماس  ||  13.9.04



Monday, September 06, 2004


    پنج شعر از و. م. آیرو

    نشانه‌هایی از یک بودن



    بوده ای یک زمان
    همین‌طوری هم که نه، کافی نیست
    این جا چیزهایی- نشانه هایی
    هستند
    که از بودنت در گذشته گواهی می‌دهند
    یک لنگ جوراب شطرنجی،
    یک جفت دستکش ریش ریش،
    یک عدد ساعت سیتی‌زن که پارسال
    طی زدوخورد با راننده ی پفیوس اتوبوس
    شیشه‌اش شکست و عقربه‌ی دقیقه شمارش
    تِقی
    افتاد،
    عکسی از کودکی ات:
    زل زده به دوربین-
    ایستاده کنار پدر
    و یک غریبه‌ی دیگر
    که هرچه به مغزت زور می زنی نمی شناسی اش (شاید برادرت )
    یک کاندوم ،
    چند نخ سیگار،
    و 200 یورو
    به عنوان آخرین برد تو در آخرین قمار
    آخرین قمار؟!
    نه،
    هستی هنوز
    هر چند این‌جا دیگر
    چیز دیگری برای گواهی دادن نمانده است.
    به جز بدنت
    و روحت
    که تا امروز
    هر کار کرده اند
    و هر جا که گشته اند
    هنوز هم
    هیچ ردی از تو پیدا نکرده اند…


« برگرفته از poetrism»




    گرد‏‏ش


    كفش‏هايت را به‏‏‏پا می‏كنی می‏روی توی خيابان كمی قدم بزنی
    خيابان به‏‏سختی قدمت می‏زند، ناچار می‏شوی بايستی، نگاه می‏كنی:
    يك زن‏‏‏و كالسكه‏اش، يك كالسكه با زنش، يك زن‏‏‏‏و كالسكه با خودش
    با خودت می‏گويی:‏‏«‏‏‏درختا بدجور رفتن ‏‏تو‏لاكِ خودشون!»
    چند‏تا دختربچه با برف آدمك می‏سازند،
    و آن‏‏طرف‏‏‏تر آدمك آن‏ها را می‏سازد
    به‏‏طوری كه هيچ‏‏كس صدايت را نشنود، زير‏لب زمزمه می‏كنی:
    «لاكپشتا بدجوری لاكشونو گم كردن!»
    زن را می‏بينی: كوچك شده، توی كالسكه نشسته است.
    ـ چه بچه‏ی قشنگی، گوگولی!
    ديگر حوصله نداری در موردِ درخت‏ها و لاك‏پشت‏ها حرف بزنی
    برای همين
    آهسته در را باز می‏كنی
    كفش‏هايت را درمی‏آوری
    آن‏ها را زير سرت می‏گذاری
    و می‏‏خوابی!

    كبوترها



    ديروز همانطور توی پارك
    زل زده بودم
    به فوج كبوترهايی كه فرود آمده بودند و
    پيرزنی كه با دامن بلند و چروك و مهربانی
    برايشان نان می‏ريخت
    يك لحظه حالم بهم خورد از اين همه آرامش
    پيرمردی كه حدوداً شصت ‏و ‏دو ساله بود
    نزديك آمد:
    « توی كشور شما هم كبوتر هست؟ »
    گفتم: « البته كه هست، اما گوش‏تان را جلو بياوريد؛
    تعدادِ كبوتربازهای ما از تعدادِ كبوترهای ما بيش‏تر است!»
    خنديد و رفت…
    خنديدم و برخاستم:

    توی پارك، هيچ كبوتری نبود
    و آن پيرزن سال‏ها پيش از اين مرده بود!






    «...»

    پيش از آن كه به حرف بيايد چيزی، كسی
    و بگويد از كسی، چيزی
    راه به آخر خود رسيده‌است

    - رسيده‌ای، رفيق!

    در انتهای انتها
    فانوسی روشن، هست
    پيشه‌اش
    خاموشی!

    **



    تازه شروع كرده بود به پايان
    و به هيچ كس هم باج نمی‏داد
    نه به خود، نه به خدا
    و خراج خدا را ـ به ناچار ـ از حساب خود برمی‏داشت

    فقط
    داشت ميان پيكرش توی باد مي‏لرزيد
    در بين آسمان و زمين،
    می‏گفت:
    بايد ببينم اين ُمرده چند َمرده حلاج است
    ...
    همين


    *
    از و.م.آیرو (وریا مظهر) چند دفتر شعر منتشر شده است از جمله‌ی آتها می ‌توان
    به «اعتراف‏های گريز»، «ماده 1»، «فكرهای فلزی» ، «داد نزن؛ در اين آينه كسی نيست» . اشاره کرد
    « پیوند برای آشنایی بیشتر با شاعر»


تماس  ||  6.9.04



[T.S Eliot]

خواندنی‌ها

آوازِ عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت

چند صحنه بدون منطق ارسطويی
محمود داوودی

شعرهای یانوش پیلینسکی
مرتضی ثقفیان

سه شعر- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

آغاز رمان شب آخر پاییز
توماس ترانسترومر

ترس- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی
شیمبورسکا
خلیل پاک‌نیا

شعرخوانی: محمود داوودی
موسیقی: مایلز دیویس

یوحنا- بورخس
احمد میرعلایی

غراب- ادگار آلن پو
احمد میرعلایی

بازگشت- اوکتاویو پاز
احمد میرعلایی

شعر بی‌عنوان
مرتضی ثقفیان

خانه عنکبوت
کامران بزرگ‌نیا

بازگشت
و. م. آیرو


برگی از شعر معاصر

پیوند ها :

از همین قلم:

دفترهای شعر: