|
Monday, September 13, 2004
پُل سلان
ترجمهی حسین منصوری شیرسیاه سپیده دمان را به وقت غروب مینوشیم صبحها مینوشیم ظهرها مینوشیم شبها مینوشیم مینوشیم و مینوشیم درهوا گوری حفرمیکنیم درهوا تنگ نمیآرامیم مردی درخانه زندگی میکند با مارها بازی میکند مینویسد مینویسد وقتی که آفتاب غروب می کند به آلمان موی طلایی تو مارگارته می نویسد و ازخانه بیرون میرود ستارهها میدرخشند سوت میزند سگانش را میخواند سوت میزند یهودیانش را میخواند تا گوری حفر کنند در خاک حال فرمانمان میدهد بنوازید و برقصید شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها مینوشیم تو را صبحها مینوشیم ظهرها مینوشیم به وقت غروب تو را مینوشیم مینوشیم و مینوشیم مردی درخانه زندگی میکند با مارها بازی میکند مینویسد مینویسد وقتی که آفتاب غروب می کند به آلمان موی طلایی تو مارگارته موی خاکستری تو سولامیت درهوا گوری حفر میکنیم در هوا تنگ نمیآرامیم حال فریاد میزند تو خاک را عمیقتر بکن و تو بخوان و بنواز دست به سلاح کمر می برد تکانش میدهد چشمانش آبیست تو خاک را عمیقتر بکن و تو همچنان بخوان و بنواز شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها مینوشیم تو را ظهرها مینوشیم صبحها مینوشیم بهوقت غروب تو را مینوشیم مینوشیم و مینوشیم مردی درخانه زندگی میکند موی طلایی تو مارگارته موی خاکستری تو سولامیت با مارها بازی میکند فریاد میزند مرگ را شیرینتربنوازید مرگ استادی از سرزمین آلماناست فریاد می زند ویولونها را تاریکتر بنوازید پس دود شوید و به بالا روید پس گوری درابرها از آن ِ شماست در ابرها تنگ نمیآرامید شیرسیاه سپیده دمان تو را شب ها مینوشیم تو را ظهرها مینوشیم مرگ استادی از سرزمین آلمان است تو را بهوقت غروب مینوشیم صبح ها مینوشیم مینوشیم و مینوشیم مرگ استادی از سرزمین آلمان است چشم او آبیست تو را نشانه میگیرد تیرش خطا نمیرود تیراو سربیست مردی درخانه زندگی میکند موی طلایی تو مارگارته سگانش را به جانمان میاندازد گوری در هوا ارزانیمان میدارد با مارها بازی میکند رویا میبیند مرگ استادی از سرزمین آلماناست موی طلایی تو مارگارته موی خاکستری تو سولامیت برگرفته ار : کارنامه، سال اول، شماره ۴ فوگ قطعه موسیقی که در آن یک ، دو یا چند تم تکرار می شوند، درهم میآویزند و به شیوه کونتراپون پرداخت مییابند. Fugue فوگ از کامل ترین اشکال موسیقی کلیسایی و یکی از پیجیده ترین انواع موسیقی پولی فونیک است Monday, September 06, 2004
پنج شعر از و. م. آیرو بوده ای یک زمان همینطوری هم که نه، کافی نیست این جا چیزهایی- نشانه هایی هستند که از بودنت در گذشته گواهی میدهند یک لنگ جوراب شطرنجی، یک جفت دستکش ریش ریش، یک عدد ساعت سیتیزن که پارسال طی زدوخورد با راننده ی پفیوس اتوبوس شیشهاش شکست و عقربهی دقیقه شمارش تِقی افتاد، عکسی از کودکی ات: زل زده به دوربین- ایستاده کنار پدر و یک غریبهی دیگر که هرچه به مغزت زور می زنی نمی شناسی اش (شاید برادرت ) یک کاندوم ، چند نخ سیگار، و 200 یورو به عنوان آخرین برد تو در آخرین قمار آخرین قمار؟! نه، هستی هنوز هر چند اینجا دیگر چیز دیگری برای گواهی دادن نمانده است. به جز بدنت و روحت که تا امروز هر کار کرده اند و هر جا که گشته اند هنوز هم هیچ ردی از تو پیدا نکرده اند… « برگرفته از poetrism» كفشهايت را بهپا میكنی میروی توی خيابان كمی قدم بزنی خيابان بهسختی قدمت میزند، ناچار میشوی بايستی، نگاه میكنی: يك زنو كالسكهاش، يك كالسكه با زنش، يك زنو كالسكه با خودش با خودت میگويی:«درختا بدجور رفتن تولاكِ خودشون!» چندتا دختربچه با برف آدمك میسازند، و آنطرفتر آدمك آنها را میسازد بهطوری كه هيچكس صدايت را نشنود، زيرلب زمزمه میكنی: «لاكپشتا بدجوری لاكشونو گم كردن!» زن را میبينی: كوچك شده، توی كالسكه نشسته است. ـ چه بچهی قشنگی، گوگولی! ديگر حوصله نداری در موردِ درختها و لاكپشتها حرف بزنی برای همين آهسته در را باز میكنی كفشهايت را درمیآوری آنها را زير سرت میگذاری و میخوابی! ديروز همانطور توی پارك زل زده بودم به فوج كبوترهايی كه فرود آمده بودند و پيرزنی كه با دامن بلند و چروك و مهربانی برايشان نان میريخت يك لحظه حالم بهم خورد از اين همه آرامش پيرمردی كه حدوداً شصت و دو ساله بود نزديك آمد: « توی كشور شما هم كبوتر هست؟ » گفتم: « البته كه هست، اما گوشتان را جلو بياوريد؛ تعدادِ كبوتربازهای ما از تعدادِ كبوترهای ما بيشتر است!» خنديد و رفت… خنديدم و برخاستم: توی پارك، هيچ كبوتری نبود و آن پيرزن سالها پيش از اين مرده بود! «...» پيش از آن كه به حرف بيايد چيزی، كسی و بگويد از كسی، چيزی راه به آخر خود رسيدهاست - رسيدهای، رفيق! در انتهای انتها فانوسی روشن، هست پيشهاش خاموشی! تازه شروع كرده بود به پايان و به هيچ كس هم باج نمیداد نه به خود، نه به خدا و خراج خدا را ـ به ناچار ـ از حساب خود برمیداشت فقط داشت ميان پيكرش توی باد ميلرزيد در بين آسمان و زمين، میگفت: بايد ببينم اين ُمرده چند َمرده حلاج است ... همين * از و.م.آیرو (وریا مظهر) چند دفتر شعر منتشر شده است از جملهی آتها می توان به «اعترافهای گريز»، «ماده 1»، «فكرهای فلزی» ، «داد نزن؛ در اين آينه كسی نيست» . اشاره کرد « پیوند برای آشنایی بیشتر با شاعر» |
|