|
Friday, August 20, 2004
دیروز در ایستگاه بین راه چند فرشتهی سیاه دیدم آینههای تاریک بوی مومیایی پیچید چه عصر شادی روزنامههای صبح این صحنه را ندیدند وقتی دستهجمعی در زبالهها ته ماندهی روز را سرمیکشیدند عجیب عجیب نیست خاک نیست خلاء با خودش خلوت می کند رشد ریشههای هوایی نشانههای اشتباه ماشین حساب نفشهی بانک نداریم میکشیم می ترسم بعضی وقتها بطورواقعی وقتی خیابان خلوت است و درختها ناگهان آفتابی میشوند جدولهای گذشته لرزههای ریز بالای زمین سراب بالا می روند رفته رفته کی، کجا؟ بالا میروم رفته رفته بالا میروم از کجا پلهها فرسوده میشوند در فرار هم زمان سهم دارد فهم میشود نمیشود نرفت اینطوری تا آن سر دنيا باید چند مسکن سنگین صرف کنم ... تلفن زنگ میزند همینجا حقهای قدیمی کم میآورد تمام نمیشود بطورواقعی . یادی از: ... در انتظار زمان حجم دارد لمس می شود ( محمود داوودی- چند صحنه)
اينجا و آنجا که نمی شوم حرف هایی كه نمی زنم كارهایی كه نمی كنم وقت گیرم می روم به درون فصل ها خلاصه نمی شوم وقت ندارم فاعل های بی جان برصفحه های باد برانم ملال می شوم از حجم های بی آسمانه که در سراسرسطرها می کنید میل ندارید مثل او نقطه به عطف بنویسد خط به جای بگذارید تعجب ندارد که آدم دوجایی میشود گاهی از هرکجا که راه بنماید میرود بیرون از فصل قدم میزند مفصلها کار نمیکنند زمین گیر میشود مینشیند کنار خالی شباهت سیگار دود میکند خاکستر تنگ هم میچیند خودش را میبیند تو را می کشد سایه نداری مثل فرشتهها تعحب ندارد که Saturday, August 14, 2004
سه شعر از یانیس ریتسوس خورشید بزرگ اینک اندوه را هر گونه مجال بروز می دهد خانه های سپید پراکنده روی تپهی سبز می درخشند آنجا اسب ِ سرخی بر دشت. چیزی از یاد رفته از تابستان های گذشته باز می گردد. شبهنگام طنین ِ روزهای بلند و ُپر شکوه را می شنوی خانه های سوخته در آتش سواران از برج های مشتعل به دشت می گریختند. کسی مرده ها را جمع می کرد و پرچم ها را بر می داشت. دیگران بر دیوار ها ماه نیمهی سرخی نقاشی می کردند. اکنون کالسکهای بی سوار بر جاده ساحلی حرکت می کند و سگ سیاه ولگرد به رودخانه خیره مانده است چنانکه گویی پی به حقیقتی برده که ما از آن بی خبریم. میگوید: نمیدانم چرا این روزها مدام کابوس بازار ِ ماهی فروشان را میبینم با گوشت های گندیده و فلسهای خشکیده! پیرمردان پیرزنان و دخترانی که مدام چشم به هر سو می دوزند و با تسبیحهای بلند بر نیمکتها مینشینند و بر سنگ های سیاه چاقو تیز می کنند بی آنکه در گرگ و میش بام دودگرفتهی شیشهای عجیبتر آنکه کسی هرگز ماهی نمیخرد همه به قفسهای ُپر از طوطی طوطیانی رنگارنگ سبز دیشب یکی از همان طوطی ها گریخت برشانهام نشست ودر گوشم گفت: برگرفته از: کتاب " تصاویر وارانهی سکوت" آخرین مجموعه شعر یانیس ریتسوس ترجمهی علی عبدالهی- نشر نارنج |
|