--> باغ شعر
باغ شعر

Editor: Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر     | داستان   | نقد   | تماس   |


Sunday, July 18, 2004


    سه شعر از کامران بزرگ نیا
    خانه‌یِ عنكبوت
    کامران بزرگ‌نیا


    خانه‌یِ باد‌ است اين دل
    بی‌ دری كه بسته شود هرگز
    و پنجره‌هایِ شيشه شكسته‌اش
    گذرگاهِ باد‌ است و مامن جغدهايی و شب‌كورهايی
    كه آن‌:
    به هُوهُوهُويی و
    اين‌:
    با خِش‌ و‌ خِشِ خشكيده‌یِ بال‌هايش
    آواز می‌خوانند

    سرخوش خوش می‌خوانند
    سرودِ كُند و بی وقفه‌یِ ويرانی را

    و خانه
    خانه‌یِ باد‌ است،‌ خانه‌یِ‌باد شده‌است‌،‌ خانه‌یِ‌باد
    و علف‌ها و هرزه‌ گياه
    می‌رقصند بر در و ديوارش
    و بر شكاف‌هایِ سقف و دَرزِ‌ساروجش

    بخوانيد و برقصيد
    دردلِ تاريكی
    درونِ تباهی

    و اگر مرگ را غيبتی باشد
    از دلِ غيبت هم
    زاده نمی‌شود جز‌:
    هرآنچه‌،‌ كه‌ نيست
    در خانه‌یِ باد

    و نترس ديگر‌،‌ كه نخواهد خواند
    جز به هُوهُو هُويی و خَشْ خاشی
    و نخواهد جنبيد
    جز تارهایِ آويخته‌یِ در اهتزاز
    بی عنكبوتی كه بجنبد

    و آن‌روز‌،‌ در همان لحظه‌،‌ من پشتِ پرده‌یِ عنكبوت بودم
    در پناهِ تاريكی

    و در كنجِ اتاق
    دهانِ بی دندانش را به خنده‌ای بی‌صدا گشوده كسی

    اين حفره پناگاهی‌ست‌،‌ مردگان را‌،‌ اشباحِ جامانده را‌،‌ و ارواح را

    ترا به جمالت
    كه از ياد نبری ما را

    آنجا يكی نشسته كه به كسی نمی‌ماند
    يا به چهره‌ای
    - آشنا و ناآشنا ــ
    دست درازی برای گرفتن دارد
    اما چيزی ندارد كه بدهد

    - هيچ

    و در‌ دلِ هيچش شمعی افروخته و نشسته به‌ تماشا
    اما نه چهره‌ای دارد
    و نه در حفره‌هایِ خاليش چشمی

    - هيچ و هيچ و هيچ

    اينجا دارد بارانِ ريزي
    از آسمان به زمينِ خالي می‌ريزد
    و سوزن‌هايی سرد را
    در مغزِ استخوان فرو می‌كند

    قسم به جمالت كه كوكبه‌یِ عشق بود
    ما را . . .

    و بهار‌،‌ بهارانِ ديْ‌سال و آن سال‌ها؟
    و فوجْ فوجِ گنجشكان كه می‌خوانند و می‌خواندند
    بر شاخسارِ چناران
    در خيابانِ پهلوی؟

    و برگ‌ها سبز بود و سبز می‌باريد باران
    و به‌شادی می‌خواندند بلبلان بر شاخساران

    اما اين‌جا‌،‌آب‌چاله‌هايی،‌ اين‌جا و آن‌جا دارد می‌سازد باران
    هر كدام مامنِ خورشيدی سرد و خاكستری

    و در خانه
    جز بارانِ خاكستر نمی‌بارد
    به‌نرمی.‌ به‌نرمیِ آهی از سر آسودگی به نيمه‌شبی خاموش

    و سبزه به چه چنگ زند كه بَردمَد
    و ببالَد‌؟

    و سبزينه‌یِ برگ‌ها را
    به تگرگي كوباند و ريختشان بر زمينِ خيس
    اين تندبارِ درهمْ‌بارِ باران



    گزارش يك قتل


    زنی مرده است . همين
    همين ؟
    همين كه نه ، اما
    يك كسی ، يا يك كسانی ، يك جايی ،يك جاهايی
    ـ كه نه معلوم است كه ، كه بوده اند و كجا بوده است
    با يك چيزی
    ـ كه نمی دانيم كه چه بوده است
    بر سرش كوبيده اند و بعد:
    ـ مرده است .همين .
    و اين ، همين ، تنها چيزيست كه می دانيم
    ـ همين ؟
    همين و نه البته ، نه
    پيش از آنكه مرده شود ـ كه نمي دانيم چگونه بوده است ـ می دانيم اما
    كه از اين اتاق به آن اتاق برده شده است
    از اين راهرو به آن راهروی تاريك كشيده شده است
    ـ تاريك ؟ تاريك بوده است ؟
    تاريك بوده است شايد
    با چشمان بسته به دستمال سياه ، معمولشان همين است
    ـ معمولتان همين است مگر نه ؟
    ـ اما چرا سياه ؟ و چرا در تاريكي ؟ و چرا ؟ اصلا چرا ...
    وصدا ، صداها ، صداهايی هم شنيده است شايد
    صدای پاها ، صدای ضربه ها ، صدای، صداهای بسياری كه نمی دانيم
    ـ نه
    ـ نه
    نمي دانيم صدای كه بوده است
    ـ نه
    تنها می دانيم كه صداهايی هم شنيده است و
    مي گويند ـ خودشان هم گفته اند ـ كه يكبار هم لااقل صدای فريادی را شنيده اند آنها هم
    و شنيده اند كه فرياد هم زده است و صدا
    صدای فرياد زن بوده است ، همين زن ، زني كه مرده است حالا و همين ديگر
    و ديگر فقط عكسي ست ، عكسی شده است از سالهای ديگری كه
    لبخند مي زند و انگار
    دارد به مرگ خود مي نگرد
    كه يك جايی ، در آنجا ها كه جايی نيست
    كه نيست جز در كابوسهای نيمه شبانی
    خود را نيافته است ديگر
    مگر بر تختی به بيمارستانی كه نام از الله مي گيرد
    اما
    ـ نه
    ـ نه
    نه ، آنجا ديگر مرده بوده است زن
    و نمی ديده است ديگر
    زني كه مي گويند
    انگار
    زيبا بوده است نامش
    زني كه شايد در عرض ده دقيقه مرده شده است ـ يا چهار ساعت ـ يا بيست و چهار ساعت
    يا آماده براي مرده شدن شده است ، برای افتادن بر تختي كه نامِ الله را دارد
    بر سر در بيمارستانش
    زني كه با ضربه ای كه نمي دانيم چه كسی با چه چيزی در كجا ، يا كجاها بر سرش زده اند
    آماده شده است برای
    نبودن ، ديگر نبودن و بودن مرده
    گفتم كه همين بود همين و ـ نه ، ـ نه ، ـ نه
    اما
    چگونه
    چطور
    و كجا
    و با كدام دست
    نمی دانيم ، نمی دانيم و
    نخواهيم دانست
    كه چگونه ، چطور
    و اصلا
    چرا
    مرده است اين زن
    اين زهرایی كه نامش ديگر
    زيبای
    كاظمي شده است
    و حالا دارد ، روزی ، در عكس ديگری ، لبخند مي زند به زندگی .
    به زندگی؟


    بر ايوان



    صندلی خالی بر مهتابی
    پيراهنِ سپيدِ آويخته بر پشتي
    و گردی كه آرام
    بال زنان
    بسان پروانه‌‌های خاكی رنگ
    می‌نشيند
    بر ايوان
    اين تويی تو
    تصويری كه دفن نمی‌شود
    اين تويی تو
    نشسته در عصرِ تابستان
    بر ايوان
    در گذرِ روزان و شبان


برگرفته از " خاک دامنگیر "

تماس  ||  18.7.04



Sunday, July 11, 2004

    ۴شعر از جمشید مشکانی
    (دوستی که به وقت از ترس درآمد ودر کنارم ظاهر شد . . )


    *

    به یاد می آرم
    که تمامی جهان دعوت بود
    جنون رفتن در پا
    و راه ...بی شنریزه یک ترس

    به یاد می آرم
    سپیده دم پس از باران را
    که مست نرگس های شکفته ی او می گشتم
    رو به پرنده های خیس آسمان می گرفتم
    و کودک هوسی ناسیراب در من چشم می گشود

    آه ای نخستین سپیده ی ترانه های خیس
    هوای نوجوان سینه ی او را
    در خستگی شش های من به فریادآر

    ای باز آفرینی روزگار سرسبزی و بارآوری
    نخستین لرزش روح را به یاد آر


    *

    در آغوش بهار کُند پا
    این برف بی هنگام هم جایی دارد

    گرما
    در سینه ی من است
    زنی را دوست دارم
    سیگاری دست پیچ دود می کنم
    و به پایان این شعر هم نمی اندیشم


    *

    در این جهان فقط دو چراغ می تابید
    یکی چراغ خانه ی تو بود
    به دیگری
    نمی رسیدم هرچه می رفتم



    Sophie Dahl


      چه دورند ازهم شهرهای این دنیا
      نام این شهر: بوروس
      نام این ایرانی بی شهر: جمشید
      و تو چه سپید وبور
      اسلیمی چشم‌هایت چه خوشرنگ‌تر از آسمان فروردین مَمَسَنی

      اگر می‌دانستی از چه اقلیمی آمده‌ام تا این زمستان خیس و خونسرد
      از چارچوب گالوانیزه‌ات می‌آمدی بیرون
      خشک می کردی مرا در حوله گرم افسانه‌ای فنلاندی
      و آمیزشی به شیوه نورآباد می‌آموختی از من
      دختر خاموش ایستگاه اتوبوس

      در آگهی رنگین زیرپوش




    برگرفته از: کتاب ترس- جمشید مشکانی
    نشر باران- استکهلم ،۲۰۰۲

    دو کتاب دیگر مشکانی ازاین قرارند:

    نامه های برگشتی، چاپ ۱۳۶۸
    سنگنبشته های خشکسالی، چاپ ۱۳۷۲

تماس  ||  11.7.04



Wednesday, July 07, 2004


    چهار شعر از شایان حامدی (۱۳۷۵-۱۳۴۳)



    باز همان دفتری...


    باز همان دفتری که رفتار موریانه‌ها را می بیند
    خم شدن یاس را، روی داربست...


    کافی بود
    گوش به کوکوی آن پرنده‌ی موهوم ببندی

    تا سر از این سنگ در بیاوری که روزی
    خنده‌ی یک کودک بود


    من از این پله‌ها هراسانم
    رفتن ازاین جا به سوی دیگر
    دلهره دارد

    رفتن از این جا دل می خواهد



    **

    شبیه


    شبیه روییدن دارد گیاه
    به هر چه خوب بود که فکر کنم
    شبیه خود شده‌اند


    کنار برگ اگر بنشینم
    ابر گذر می‌کند
    برگ اگر َترگردد
    گمان ِسبز به باران نمی‌برم
    شبیه باران شاید باریده

    دلم کشیده که از چنین جایی
    گذر کنم روزی

    گذر اگر کردم
    شبیه رفتن بود
    گمان نمی‌کنم که سفر کرده‌ام



    دو شعر از شایان حامدی


    درون برگی شاید


    درون برگی شاید باشد
    که برگ ها می ریزند

    که رنگ ها می ریزند

    درون رگ هایم شاید...
    ملال پنهان هر شب میان انگشتانم قلم گذاشت
    شبیه ابری شد
    که حال باریدن ندارد
    شبیه خاکی شد
    که خشک بود
    ملال حتا فرداها را آلود
    ملال در همه جا پنهان بود




    همه چیز عوض شده


    همه چیز عوض شده
    غیر از این ماه که بالای سرمان است
    وقتی به ماه فکر کنیم
    استخوان هایمان زنده میشوند

    به صدا در می آیند

    انگار دونفر با هم حرف می زنند

    و قرار ملاقات فردا را می گذارند

    فردایی که تا بجُنبی

    سی سال گذشته

    واین سی سال مثل انار رسیده ای از ساقه می افتد
    اناری که طعم شیرینش در دهن باد است
    بیا برویم
    ول کنیم این استخوان ها را
    برویم به کوچه های بچگی ِمان
    جایی که هیچ چیز نمی فهمیدیم

    و وقتی توپ در هواست
    تو دخترک همسایه مان بشو
    آن قدر گرم بازی می شویم
    که فراموش کنیم بزرگ می شویم
    فقط توپ به زمین نیفتد
    و گرنه این جا دوباره ویران می شود




شایان حامدی (۱۳۷۵-۱۳۴۳)
مجموعه شعر" دری به دریغا"
تهران- انتشارات نیم نگاه، ۱۳۸۰



تماس  ||  7.7.04

پنج شعر از فرهنگ کسرائی





    حمام


    گاه که در آینه نگاه می‌کنم
    پنج سالم می‌شود،
    بعد بوی حوله‌ی تمیز و بخار حمام
    مرا می‌برد به حمام عمومی " شهرزیبا ".
    بوی حوله‌ی تمیز و بخار حمام
    مرا می‌نشاند در سربینه
    و چشم‌ام را می‌کارد در سوراخ در حمام
    و روحم می‌آمیزد به کف‌هائی که به آرامی با آب
    از سر و موهای بلند و سیاه دختر خاله‌ام
    از روی شانه‌ها و کمر باریک و باسن قشنگ‌اش به پائین می‌سُرد.
    آبِ داغ و بخار
    مرا می‌مالد به سینه‌های کوچک خواهرم
    دستم می‌لغزد به روی شکمش
    و نگاهم، وای نگاهم می‌ماند آنجائی که همیشه پر از کف است،
    بعد آب سرد خالی می‌شود روی سرم
    من جیغ می‌زنم
    خواهرم می‌خندد.

    من در آینه نگاه که می‌کنم
    یازده سالم می‌شود.
    بوی حوله‌ی تمیز و بخار حمام
    مرا می‌برد زیر دست دلاک
    زیر دست‌های سنگین و کیسه‌ی زبرش
    زیر چشم‌های هیز‌ش و لبخند بی‌معنی پدرم
    و نگاهم را می‌کشاند به چیزی که از زیر لنگش نباید بیرون می‌افتاد و می‌افتاد
    به بالا و پائین شدن دست‌هایش که نباید زیر لنگم می‌رفت و می‌رفت
    بعد آب داغ خالی می‌شد روی سرم
    تنم گر می‌گرفت و من جیغ می‌کشیدم
    پدرم اخم می‌کرد
    و دلاک هم.

    من در آینه که نگاه می‌کنم
    مارمولکی می‌شوم
    روی دیوار حمام.
    مارمولکی که می‌بیند، زیر دوش آبِ گرم
    تنم خوابیده است.
    تن ِخسته‌ای که هنوز پس مانده‌ی هیجان مهیبی
    عضله‌ی تنش را می‌پراند.
    تن ِخسته‌ای که هنوز شرشر آب، پس مانده‌ی التهابش را از روی شکمش نشُسته است،
    بخار آب و بوی صابون و بوی تن
    همه جا را پرکرده است.
    مارمولک ‌جابه‌جا که می‌شود و روی سقف می‌رود،
    تن خسته گریه‌اش می‌گیرد.

    گاه که در آینه نگاه می‌کنم
    کف و تیغ و خون ِروی صورتم مرا می‌خندانند.
    خنده که روی لپم چین می‌اندازد
    خون از روی لبم به دهانم می‌چکد.
    تیغ مرا خوب می‌شناسد
    هرچند که سرگذشتِ من گاه تیغم را خونی می‌کند،
    تیغ با من اما خوب کنار می‌آید.
    بعد آبی به صورتم می‌زنم
    حوله‌ی داغی روی صورتم می‌اندازم
    و با بخار آب حل می‌شوم در آینه.

    گاه هم می‌شود که از آینه می‌بینم، چشم‌هایم را بسته‌ام.
    شاید خوابیده‌ام
    یا فکر می‌کنم باز دارم خواب می‌بینم؟
    کاش می‌دانستم کی آینه‌ام را شسته‌ام.



    شکوفه


    در خواب دیدم که زیر شکوفه‌های درخت آلبالو
    سگی مرده است.
    ولی من کنار جوب ایستاده بودم و ماهی‌ها را می‌شماردم.
    هشت تا ماهی قرمز، یک ماهی سفید، دو تا ماهی انگار سبز یا بنفش، یک مارمولک...
    مارمولک یا مارماهی؟
    مادربزرگم گفته بود: اینجا مارماهی پیدا نمی‌شه.
    خواهرم ولی همیشه مارماهی نقاشی می‌کرد.
    من ایستاده بودم کنار حوض و دنبال ِمارماهی می‌گشتم که
    پدرم داد زد: هر کی مارماهی‌آرو تو باغچه پیدا کنه، یه تومن پیش من داره.
    پسردائیم پیدا کرد.
    تمام باغچه را زیر و رو کرده بود.
    مادرم فقط ایستاده بود در بالکن و زل زده بود به شمعدانی‌هایش
    بعد انگار یک نفر از پشتِ بام داده زده بود: آخه چیکار به این مارماهی‌آ دارین؟
    که پدرم جلوی در دوباره داد زد: یه تومن گیرتون می‌آد.
    من پاهایم می‌لرزید.

    من هنور هم اگر کسی جلوی در بایستد و داد بزند پاهایم می‌لرزند.

    به خواهرم گفتم: چرا مارماهی‌آت سیاهَن؟
    - برا اینکه... سیاهن دیگه. مثِ اون سگه.
    - کدوم سگه؟
    - همون که زبونش لای دندوناش گیرکرده بود.
    - اون سگه زیر درخت آلبالو رو می‌گی؟
    - همون که مارماهی‌خورش کرده بودن.
    بعد من رنگم پرید.
    یعنی مادر بزرگم گفت: چرا رنگِ‌ات پریده بچه؟ خواب زده شدی؟

    هنوز هم نمی‌دانم.


    سوسک


    شب است
    وَ تک چراغ راهرو سوسو می‌زند.
    آنجا کنار درگاه سوسکی ایستاده است
    وَ کنارش خواهرم با موهای آشفته و جاروی دستِ بلند ِبابلی.
    من از اینجا نگاه می‌کردم.

    خواهرم جارو را بلند کرده و منتظر است تا سوسک تکانی بخورد
    من، یا کسی که شبیه من می‌توانست باشد
    بیخ ِدیوار چسبیده است
    مثلِ سایه.
    من از اینجا نگاه می‌کردم.

    بعد سوسک یک قدم به جلو می‌رود
    خواهرم هم آهسته قدمی برمی‌دارد
    چراغ و راهرو هم همین‌طور.
    همه چیز با سوسک یک قدم می‌رود جلوتر
    به جز آن سایه.
    من از اینجا نگاه می‌کردم.

    ناگهان دست‌های خواهرم بالاتر می‌روند،
    کمرش خمیده‌تر می‌شوند و چشم‌هایش درشت‌تر
    وَ جاروی دست بلند بابلی با صدای نفس ِکوتاهی
    محکم می‌خورد روی سوسک.
    دل و جگر سوسک می‌پاشد به دیوار
    به جائی که سایه بود
    به جائی که من، یا کسی که شبیه من می‌توانست باشد، ایستاده بود.
    من از اینجا نگاه می‌کردم
    از پشت پنجره‌ام در خواب.

    خواهرم نگاهی به من انداخت
    با لبخندی بر لبان‌اش.
    دستی به موهایش کشید و رفت در تاریکی محو شد.
    بعد آن سایه‌ی روی دیوار مثل ِآب به پائین سرازیر شد
    وَ باقیمانده‌ی سوسک را با خود شست و برد
    یا می‌خواست که ببرد یا...
    که دست زنم از پنجره بیرون آمد و شانه‌هایم را به آرامی تکان داد و گفت: غذا حاضر است.
    خواب آلود گفتم: چی داریم؟
    گفت: دل و جگر.

    چه می‌توانستم بگویم


    دوست


    من دوستی را که کنارم ایستاده بود
    هنوز در خواب می‌بینم.
    فرز و چابک بود
    و شاگرد اول کلاس.
    فوتبال خوب بازی می‌کرد
    وبسکتبال را از من یاد گرفته بود.
    کنارم ایستاده بود، ولی قرار نداشت
    فکر می‌کردی هرلحظه امکان دارد که برود
    نگاهش هم نگران بود.

    بعد رفت
    وعکسش را جاگذاشت روی سنگ قبرش.
    کاش من رفتن‌اش را دیده بودم.

    من در خواب که تنها ایستاده باشم
    گریه‌ام می‌گیرد.




از کتاب " کابوس های طلائی "
برگرفته از: وبلاگ « من و مهاجرت



    "در اتوبوس "


    در اتوبوس ایستاده‌ای
    شاید دم غروب باشد یا پگاه، فرقی هم می‌کند؟
    و نگاهت از پنجره‌اش می‌رود
    تا به آن سال‌هایی که
    تو دستت به میز نمی‌رسید.

    روی میز شیشه‌ای
    یک زیربشقابی‌ی قلاب بافی‌شده
    یک نصف نارنگی
    مشتی سکه
    و یک چاقوی دسته چوبی قراردارد
    و تو هنوز نمی‌دانی پایه‌ی عقبی میز می‌لنگد.

    ناگهان کف پای چپت به خارش می‌افتد
    و تا بخاهی نگاهت رااز دوردستها برگیری مارمولکی از جای
    خالی‌ی
    انگشت
    کوچک
    پای چپت
    بیرون می‌آید
    با شتاب پنجه‌ات را می‌پیماید
    و می‌خزد زیرناخن انگشت شست پایت
    خارش پایت شدت می یابد
    جوری که تو مجبور می‌شوی کفشت را در‌آوری،
    پشت زانو و کشاله‌ی ران و نافت هم
    به خارش می‌افتند،
    بد جوری هم به خارش می‌افتند
    گاه ِ خاراندن تنت
    - آنسان که نگاه‌ها را به کنجکاوی بر نینگیزد-
    به خودت می‌گوئی:
    " کاش می‌توانستم به دلم مشتی بزنم
    بلکه مارمولک آرام بگیرد."
    که نمی‌گیرد.
    چه در اتوبوس باشی،
    چه جائی دیگر

    و تو این را خوب می دانی.



برگرفته از کتاب " مارمولک"، تابستان۱۹۹۸

تماس  ||  7.7.04

    شعری از شیموس هینی
    تر جمه ی روشنک بیگناه


    فراخوان


    گفت: "گوشی رو نگهدار،
    همین الان می رم میارمش
    هوا اونقدر خوبه که اون
    تصمیم گرفت علف هرزه ها رو وجین کنه."

    بعد او را دیدم
    بر روی دستان و زانوانش
    پای ساقه های تره
    دست می کشد، نگاه می کند، جدا می کند
    و آرام بیرون می کشد
    هر چه را که جا نیفتاده، ضعیف و بی برگ است
    شاد از ریشه کن کردن علف های هرز
    در عین حال کمی هم با حس گناه

    و بعد خود را یافتم در حال گوش دادن به

    طنین بلند و یک نواخت تیک تاک ساعت راهرو
    آنجا که تلفن بی حضور کسی رها شده است
    در آرامش جامِ آینه
    و نور آفتاب بر پاندول ها

    و از فکرم گذشت اگر این روزها بود
    مرگ همه راهمینطور فرا می خواند

    بعد صدایش را شنیدم
    و نزدیک بود به او بگویم دوستش دارم .



    برگرفته از «کتاب شعر»




    شعری از روشنک بیگناه

پاره ی سوم از شعرها ی پيوسته ی ورمير



    قديمی كه می شويم
    بهتر می شويم
    از عكسهامان پيداست
    من در بارانی آبی’مشَمايی
    كيفی بر شانه
    و تو با آدمهايی كنار ستون ها و پله هايت
    كه از من می خواهند عكس يادگاری بگيرم
    بادوربين خودشان

    اين گونه است كه پشت اين پنجره
    عكس درخت و درياچه
    دهكده ها و كليساهای ساكت
    رد می‌شوند

    بهتر می شويم
    پوستمان چنان هم را می شناسد
    كه حسرت بر دكمه های لباس مان هم نمی ماند
    پاكيزه تر انگار
    كمی زلال تر

    بيهوده دنبالمان می گردند
    پيدا نمی شويم.



از«کتاب شعر » ,کتاب اول

تماس  ||  7.7.04



    آخرين شعرِ اكتاويو پاز
    ترجمه: صفدر تقى‏زاده‏

    پاسخ و سازش‏

    1
    آه‏اى زندگى! كسى پاسخى نمى‏دهد؟
    كلامش به غرّش در آمد و بر پهنه آذرخش‏ها
    در سال‏هايى كه تخته سنگ بودند و اكنون غبار مِه‏اند
    حك شد. زندگى هرگز پاسخى نمى‏دهد.
    گوشِ شنوايى ندارد و صداى ما را نمى‏شنود؛
    سخنى نيز نمى‏گويد، زبانى ندارد.
    نه مى‏رود و نه مى‏ماند:
    مائيم كه سخن مى‏گوئيم،
    كه مى‏رويم،
    در همان حال كه از پژواكى به پژواك ديگر، از سالى به سال ديگر،
    كلام‏مان را غلطان درون تونلى بى‏انتها مى‏شنويم.
    آن چه ما زندگى‏اش مى‏ناميم‏
    خود را درون ما مى‏شنود، با زبان‏هاى ما سخن مى‏گويد،
    و از درون ما خويشتن را مى‏شناسد.
    همچنان كه چهره‏اش را تصوير مى‏كنيم، آينه‏اش مى‏شويم،
    ابداعش مى‏كنيم.
    ابداعى از يك ابداع؛ او ما را مى‏آفريند
    بى آن كه خود بداند از چه آفريده است،
    ما اتفاقى هستيم كه مى‏انديشد.
    او آفريده‏اى از انديشه‏هاست‏
    ما با انديشيدن مى‏آفرينيم،
    او در ورطه‏هاى موهوم پرتاب مى‏شود.
    در اعماق، در شفافيت‏ها
    آنجا كه شناور مى‏شود يا به گِل مى‏نشيند: نه زندگى، تصوّر زندگى.
    هميشه در سوى ديگر است و هميشه ديگر است،
    هزاران اندام دارد و هيچ ندارد،
    هرگز نمى‏جنبد و هرگز باز نمى‏ايستد،
    زاده شده تا بميرد، و در دمِ مرگ زائيده مى‏شود.
    زندگى آيا ناميراست؟ از زندگى مپرس،
    چرا كه خود حتى نمى‏داند زندگى چيست،
    اين مائيم كه مى‏دانيم‏
    كه او نيز روزى بايد بميرد و باز گردد
    به آغاز، به سكون اصلِ خويش.
    پايان ديروز، امروز، و فردا،
    اتلاف زمان‏
    و هيچ، مقابل آن.
    بعد ـ آيا بعدى خواهد بود؟
    آيا نخست‏زادگى نشانه زندگى است‏
    بافت زايشى دنياها،
    آغاز دوباره و دائمى چرخشى بى‏معنى؟
    كسى پاسخى نمى‏دهد، كسى نمى‏داند،
    تنها مائيم كه مى‏دانيم زندگى كردن براى زندگى است.

    2
    بهارِ ناگهانى، دخترى كه بيدار مى‏شود
    روى بسترى سبز كه خارها محافظتش مى‏كنند؛
    درختِ نيمروز، خم شده در زير بارِ نارنج:
    خورشيدهاى كوچك تو، ميوه‏هاى آتشِ سردى كه
    تابستان آن‏ها را در سبدهاى شفاف جمع مى‏كند؛
    پائيز سرسخت است، با نورِ سردِ خود
    تبرش را براى افراهاى سرخ تيز مى‏كند؛
    دى‏ها و بهمن‏ها: ريش‏شان يخى است،
    و ياقوت چشم‏هايشان را ارديبهشت آب مى‏كند؛
    موجى كه برمى‏خيزد، موجى كه مى‏گسترد،
    پيداها و پنهان‏ها
    روى جاده مدوّر سال.
    هر آن‏چه كه مى‏بينيم، هر آن‏چه كه از ياد مى‏بريم،
    چنگِ نوازى باران، كتيبه آذرخش،
    انديشه‏هاى شتاب‏زده، تأملاتى كه پرنده مى‏شوند،
    ترديدهاى راهى كه سرگردان است،
    شيونِ باد
    همچنان كه چهره‏هاى كوه‏ها را مى‏تراشد،
    مهتابى كه پاورچين روى درياچه راه مى‏رود،
    نسيم در باغ‏ها، نفس زدن‏هاى شب،
    اردوى ستاره‏ها روى مزرعه سوخته،
    نبرد نيزه‏هاى نور روى پهنه نمكزارهاى سفيد،
    فواره و تك گويى‏اش،
    نفس حبس شده شبِ باز و گسترده‏
    و رودى كه احاطه‏اش مى‏كند
    صنوبرى زير ستاره شامگاهى‏
    و موج‏ها، تنديس‏هاى آنى روى دريا،
    گله ابرها كه باد مى‏چراندشان‏
    ميانِ دره‏هاى خواب‏آلود، ستيغ‏ها، مغاك‏ها
    زمانى كه سنگ شده است، دوران‏هاى منجمد،
    زمانْ سازِ گل‏هاى سرخ و پلوتونيوم،
    زمانى كه مى‏سازد همان‏گونه كه ويران مى‏كند.
    مورچه، فيل، عنكبوت، و گوسفند،
    دنياى شگفت ما مخلوقات خاكى‏
    كه زاده مى‏شوند، مى‏خورند، مى‏كشند، مى‏خوابند، مى‏نوازند، وصلت مى‏كنند
    و به هر حال مى‏دانند كه مى‏ميرند؛
    دنياى انسانىِ ما، دور و نزديك،
    حيوانى با چشم‏هايى در دست‏هاش‏
    كه به ميان گذشته نقب مى‏زند و آينده را مى‏كاود،
    با تاريخ‏ها و ترديدهاش،
    خلسه قديس‏ها، سفسطه‏هاى اهريمنى‏
    شور عاشقان، ديدارشان، بگو مگوهايشان‏
    بى‏خوابى مردِ پيرى كه اشتباهاتش را برمى‏شمرد
    جنايتكاران و مردمان عادل، معمايى دوگانه،
    پدر ملت و پارك‏هاى كوره آدم سوزى‏اش،
    جنگل‏هاى چوبه‏دار و ستون‏هاى جمجمه‏ها،
    غالب و مغلوب‏
    رنج‏هاى دراز و يك لحظه شادمانى‏
    سازنده خانه‏ها و آن كه ويران‏شان مى‏كند،
    اين كاغذ كه من كلمه به كلمه رويش مى‏نويسم،
    كه تو با چشم‏هاى حيرت‏زده نگاهش مى‏كنى‏
    همه اين‏ها و هر چه هست، همه‏
    كار زمان است كه آغاز مى‏شود و پايان مى‏گيرد.

    3
    از تولد تا مرگ، زمان با
    ديوارهاى ناملموسش احاطه‏مان مى‏كند.
    ما با قرن‏ها، سال‏ها و دقيقه‏ها سقوط مى‏كنيم.
    زمان آيا فقط يك سقوط است، فقط يك ديوار؟
    گاهى، لحظه‏اى ما ـ نه با چشم‏يمان كه با انديشه‏هايمان ـ
    زمان را مى‏بينيم كه به درنگى آسوده است.
    دنيا نيمه باز مى‏شود و ما به نيم نگاهى مى‏بينيم‏
    ملكوت آراسته‏اى را
    شكل‏هايى ناب را، حضورها را
    بى‏جنبش، شناور
    سرِ ساعت، رودى كه از رفتار باز مى‏ايستد:
    حقيقت، زيبايى، شماره‏ها، گمان‏ها
    ـ و خوبى، واژه‏اى مدفون‏
    در قرنِ ما.
    لحظه‏اى بى‏وزن يا بى‏دوام،
    لحظه‏اى بيرون از لحظه:
    انديشه مى‏بيند، چشم‏هاى ما مى‏انديشند.
    سه گوش‏ها، مكعب‏ها، كره، هرم‏
    و ديگر شكل‏هاى هندسى‏
    انديشيده شده و تصوير شده با چشم‏هاى ميرا
    اما شكل‏هايى كه از آغاز اينجا بوده‏اند،
    همچنان خوانا هستند، دنيا، نوشته پنهانى‏اش‏
    دليل و اصل گردش چيزها
    محورِ دگرگونى‏ها، پاشنه بى‏تكيه گاهى‏
    كه بر مدار خود مى‏چرخد، واقعيتى بى‏سايه.
    شعر، قطعه‏اى موسيقى، معادله‏
    حضورهاى ناآلوده زاده هيچ،
    ساختارهايى ظريف‏اند
    كه برفراز مغاكى بنا شده‏اند:
    بى‏نهايت‏هايى جا گرفته در قالب نهايت‏هاشان
    و آشوبى نيز تابع تناسب پنهان خويش.
    از آنجا كه خود مى‏شناسيمش، پس اتفاقى نيستيم:
    بلاى به خير گذشته، به سامان مى‏رسد.
    نور و اثيرى بى‏وزن كه‏
    به زمين و به زمان گره خورده است‏
    انديشه‏اى كه دنيا و وزن‏ها را نگه مى‏دارد،
    توفان‏هاى خورشيدى هستند كه به صورت يك مشت علامت‏
    روى تكه كاغذى اتفاقى ظاهر شده‏اند.
    انبوهِ چرخنده‏
    شواهدِ شفاف‏
    آنجا كه چشم‏هاى ادراك‏
    آبى مى‏نوشد ساده چون آب.
    جهان با خود هم قافيه است،
    باز مى‏شود و دو نيم مى‏شود و زياد مى‏شود
    بى‏آن كه يكتا بودن از دست بدهد.
    حركت، رودى كه تا بى‏نهايت جارى است‏
    با چشم‏هاى باز در ميان سرزمين‏هاى پر پيچ و خم‏
    ـ نه بالايى هست و نه پايينى، آن چه نزديك است‏
    دور است ـ
    باز مى‏گردد به اصل خويش‏
    ـ بى‏هيچ بازگشتى، اكنون به صورت فواره‏اى‏
    از سكون در آمده است.
    درختِ خون، انسان احساس مى‏كند، مى‏انديشد، مى‏شكفد،
    و ميوه‏هاى غريب بار مى‏آورد: كلمات.
    آن‏چه انديشيده شده و آن‏چه احساس شده در هم تنيده مى‏شوند،
    ما تصورات را لمس مى‏كنيم: آن‏ها اندام‏هايند و
    آن‏ها شمارگانند.
    و همچنان كه مى‏گويم آن چه را كه مى‏گويم‏
    زمان و مكان گيج و منگ و بى‏قرار فرو مى‏افتند.
    به درونِ خويش فرو مى‏افتند.
    انسان و كهكشان به سكوت باز مى‏گردند.
    اين آيا مهم است؟ آرى ـ اما مهم نيست:
    ما مى‏دانيم كه سكوت موسيقى است و اين كه ما
    در اين كنسرت سيم‏سازى بيش نيستيم.



اين شعر كه ترجمه اليوت واين برگر به انگليسى است، آخرين شعر پاز است كه پيش از مرگش در سال 1998 منتشرشده است

شماره 33-34 بخارا


تماس  ||  7.7.04

    سه musa از محمود داوودی



چه کسانی را دوست دارم که حالا درنيمه شب
ازلابلای پرده ها يکی پس از ديگری ظاهرمی
شوند و هرکدام داستانی به دوسطرمی گويند
وپرده می بندند تا به پژواک صداهای درهم
گوش کنم وبه يکی بيندِشم که بااوعشق بازيدم
که فکرمي کنم حتی در زير سايه ی چتری که
پس از باران خريديم عشق غايب بود




چه خوب که هستم ودر گفتگوی بی پايان مرگ و
زندگی سراسر می درخشم مثل ستاره ای که حالا
در جايی می درخشد و راهنمای من است و ترا
به يادم می آورد در گرمای تف کرده ی کوچه ی
بی پايانی که از مرگ تصويری دورداشتيم و فکر
می کرديم که جهان روزی درهايش را به روی
ما می گشايد تا ما با راستی زندگی را با صداقتی
طاقت فرسا ادامه دهيم و دورغ نباشيم تا دم مرگ
مثل ستاره ای که حالا در جايی خاموش به خاک
افتاده است.





و در اين فضا عبور می کنم معبر يادهاست و معبر
فراموشی حافظه ی ممتد روزانه و عادتها وهمچنان
حافظ هرچه که از دست رفته و بازنمی گردد و دراين
فضا ديگران هستند پل های ارتباط و پل های ويرانی
سوء تفاهمی بی وقفه که فضا را گاهی تنگ می کند و
نفس را می ُبرد.





.................................................

    بخش دوم: جستار هایی در شعر


تماس  ||  7.7.04



Tuesday, July 06, 2004

چگونه به یک شعر اعتماد کنیم؟

(برای محمود داوودی)


خاطره ها مرا می بینند


    سپیده دمی در ماه ژوئن
    برای بیدارشدن زود است هنوز
    برای دوباره خوابیدن، دیر

    باید به سبزه زار شوم
    که سراسر خاطره‌هاست
    و با نگاه‌اشان دنبالم می‌کنند

    دیده نمی‌شوند
    با زمینه یکی می‌شوند
    آفتاب پرست‌های کامل

    چنان نزدیک‌ که می‌شنوم
    نفس می‌کشند
    اما آواز پرندگان هوش می‌رباید.



    شعر " خاطره‌ها مرا می بینند " شعر ساده‌ای است. شاید بتوان گفت یکی از ساده ‌ترین شعرهای توماس ترانسترومر است. در صبح زود ماه ژوئن اتفاق می‌افتد. آنگاه که برای بیدار شدن زوداست و برای دوباره خوابیدن دیر، نوعی قلمروی نامسکون از شبانه روز، نوعی سرزمین هیچکس. شعر‌های توماس ترانسترومر اغلب در این قلمرو اتفاق می‌افتد. حتی زمانی که بنظر می‌رسد که در شهر‌های بزرگ در میان انبوه توده‌های مردم قدم می‌زند. شعر‌ها ناگهان بین این همه، سکونی را می‌بیند، سکونی که چیز دیگری درآن مسکون است. یا خوداین شعرهااین سکون هستند. توجه شعرها به آن چیز دیگر
    است که سایه‌روشن‌اش تقریبا بر شعر می‌افتد، تقریبا ظاهر می‌شود.
    دیدن و شنیدن یکی می‌شود. توجه‌کردن یکی از حواس می‌شود. این قلمرو نامسکون از شاعر خواسته‌ای دارد. در شعر می‌خوانیم:

    " باید به سبزه زار بروم"

    چرا ؟ چیزی گفته نمی شود . در واقع چیزبیشتری هم اتفاق نمی افتد، بیدار شده‌است واز فرمانی اطاعت می کند. بعد آنجاایستاده‌است، درمیان سبزه زار و خاطره‌ها که با نگاه‌اشان اورا دنبال می کنند و چنان نزدیک اند که نفس کشیدن آنها را می شنود .در واقع اوآنجا نایستاده است تااین منظره را ببیند ، تا خود شخصادر آفرینش این صحنه شرکت کند،و نایستاده است تا جزئیات سبزه زار را تشخیص دهد، نام رستنی ها، درخت ها را بگوید. حتی چیزمشخصی از این آوازهوش ربای پرندگان بدست نمی‌دهد. گویی دسته‌ی کُر است که می‌خواند. حتی خاطره‌ها هم روشن‌تر یا فردی‌تر نمی شوند.این‌ها چه نوع خاطره‌هایی هستند؟ چیزی گفته نمی شود . این‌ها واقعا خاطره‌ی چه کسانی هستند؟ چیزی گفته نمی شود .
    در شعرنمی خوانیم خاطره‌های من . اما گویی آنجا هستند، او را صدا کرده اند. او این را می‌داند. با این وجود آنها را نمی‌بیند . در شعر می خوانیم " دیده نمی شوند" آفتاب ‌پرست‌های کامل‌اند. سبزه زارند و آواز پرندگان . یا در سبزه زار ودر آواز پرندگان اند، و در شعری درباره‌ی این سکون . شعر چه چیزی دیده و یا شنیده‌است؟ سخت‌گیر که باشیم، می گویم هیچ چیز. - جز سبزه زار و آواز پرندگان

    آدمی قاطی می کند، کمی گیج می شود. غیرقابل دسترس‌اند، گاهی این گیجی خیلی هم مهم است،اصلا ضروری است.البته قاطی کردن و گیج شدن می‌تواند ابهام بیافریند، در عین می تواند تنها امکان نشان دادن چیزی باشد که درغیراین صورت تقریبا نادیدنی است. این اتفاق اغلب در شعر ترانسترومر می افتد ، مثل همین شعر ، سبزه زار،آواز پرندگان. نام‌های مشخص تری بیان نمی شود. نام‌ها می توانند هم مهم باشند هم نباشند. یک بار ترانسترومر ترجمه‌ی شعرهایی از ( روبرت بِلای) و( یانوش پلینسکی) را بین سطور شعرهای خودش در کتابی نوشت- بعد ها در توضیح این مطلب گفت : " این شعرها آنقدر به من نزدیک‌اند که احساس می کنم شعرهای خودم هستند. مهم نیست که کدام یک از ما اولین بار آنرا نوشته‌است." این نوعی قاطی کردن و درونی شدن ایماژ‌ها به سبک ترانسترومریاست . چیزدیگری در شعرها،از کسی که آنرا نوشته مهم‌تراست. این شعرها گویی همان دالان‌های بی‌پایانی هستند که درون توریست ها در کلیسای عظیم رومی باز می شوند. مهم تر از نام‌های فردی و مشخص آنهاست .
    قاطی‌کردن مستر و مسیز جونز، آقای تانکا، سینیور ساباتینی و توماس ترانسترومر ، یگانه راه دیدن دالان‌های بی پایانی است که درون انسان‌ها باز می‌شود( به شعر هلالی ‌های رومی رجوع شود.) .
    اعتماد به شعر . شعر آدمی را ساده لوح و تیزهوش می کند . و حالا من هم کمی گیج شده‌ام یا خودم را با متن قاطی کرده‌ام. شاعرچگونه با مسله اعتماد و باور کردنی بودن شعرهای خود برخورد می‌کند؟ چگونه به یک شعر اعتماد کنیم؟ چگونه شاعر می تواند به معمای شعرهای خوداعتماد کند، چگونه می تواند باورکند که آنها فقط بازی زبانی کم‌ارزشی نیستند؟ گاهی بنظرم می رسد تمام پروسه‌ی نویسندگی به سادگی عبارت از این است: تلاش بی وقفه و پایان ناپذیر اعتماد به نوشته‌های خود. اینکه یک شعر زیباست و یا با " مهارت" نوشته شده و یا اینکه شاعرحکمی پذیرفتی در باره ی جهان گفته‌است و یا حکمی ناپذیرفتی... شاید شعر را برای دیگران خواندنی‌ کند اما ضرورتا برای خود شاعر قابل‌اعتماد نیست. برای او کفایت نمی‌کند . برای خواننده هم کافی نیست، برای خواننده‌ای که در مقابل خودفریبی چیزی که شاید شعر باشد مقاومت می کند.

    به شعر صبح زود ماه ژوئن بازمی گردیم. آنجا چه دیده‌است، تقریبا هیچ چیز. سبزه‌زار و چیزی نامریی که آنرا " خاطره‌ها" می نامد. آواز پرندگان را هم شنیده‌است، و چیزی که نفس می کشد. آن آفتاب پرست های کامل. می‌توانیم این پرسش را بکنیم: شاعر چطور می‌داند که در این قلمرو نامریی‌ها اشتباه ندیده است و شعرش در واقع یک خودفریبی بیش نیست؟ واینجا خود پرسش مااست که غلط طرح شده است. در واقع ترانسترومر نمی گوید که چیزی را دیده‌است. می گوید" دیده شده" ، خاطره‌ها او را دیده‌اند و نامریی‌ها. دیدن یک چیزاست و دیده شدن چیز کاملا دیگری‌ست . گاهی فکر می کنم این آن چیزی است که شعر ترانسترومر ازآن سخن می‌گوید . دانستن اینکه دیده شده‌ایم. چیزی نزدیک می شود، یک ساختمان، یک درخت یا فقط نور- چیزی دردرخت ، در ساختمان،در نور. ناگهان کاملا نزدیک ما هستند. با توجه و دقت زیاد بطرف ما برمی‌گردنند، و مارا نظاره می کنند. نمی‌دانیم این " چیز" چیست. در واقع ما اغلب اشتباه می بینیم. می‌توانیم نام‌ها مختلفی به آنها بدهیم. مثلا خاطره‌ها، یا تاریخ، فرشته‌ها یااصلا خود خدایی که نیست. در شعرهای ترانسترومر هم مهم‌ترین چیز توضیح دقیق " این نام ها " نیست ، فهم دیده‌شدن مهم‌تر از خود " این نام ها" است. در مورد این شعر چه می گویم؟ آیا این شعر فقط ثبت لحظه ی از زندگی شاعراست ؟ نه، طبیعتا فقط این نیست. مسله فقط " آنگاه" ، "هنگامی که "، " یک بار" نیست. این لحظه شاید در واقعیت در صبحی زود در تابستان سالی بوده ، اما بنظرم این لحظه در ساحت شعر در واژه ی " باید" حاضر می‌شود .

    "باید به سبزه زار بروم"

    می توانست این گونه باشد : باید به آن زبان دیگر بروم . ترانسترومر اغلب از آن زبان دیگر می نویسد، در باره نشانه های زبانی ترجمه ناشدنی ، هیروگلیف های برپوست سر سگ ها، خط میخی برگ کاج ها، پنجه‌ی آهویی وحشی بر برف... نامه‌های بی شمارشعرهایش، با فرستنده‌های نامعلوم ، که برای سکوت خواندنی هستند. آن زبان دیگر که وسیع ترو بزرگ تر از زبان ما و در عین حال جزئی از زبان ماست.

    " باید..."

    آن زبان دیگر ما را فرا می خواند، مارا می بیند. بنظرم برای خود ترانسترومراعتماد به این شعرها وقتی پدید می آید که آن زبان دیگردر متن حس می شود . وقتی آن زبان دیگر هرچند نامریی در واژه‌ها حاضر است، آفتاب پرست های کامل، اما با نگاه اشان او را دنبال می کنند. می داند که دیده شده است. شعر او را فرا می‌خواند
    حرف ت (ت-وماس ت-رانسترومر) در حجم بی پایان متن ها. و ما دیگران، باید با این اعتماد چه بکنیم؟ بخوانیم وبانهایت دقت گوش به زنگ لحظه‌ای باشیم که به بُرش زمانی سرزمین هیچکس وارد می‌شود ، آنگاه درمی یابیم شعری که می خوانیم مارا می‌بیند.



برگرفته از : Diktens tal , Bonniers 1996
نویسنده: Staffan Söderblom
ترجمه‌ی آزاد: خلیل پاک نیا

تماس  ||  6.7.04


    در ضيافت شعر نیما*
    گردشی در شعر " پاس ها از شب گذشته است"


    کورش اسدی



    کار با زبان وترکيب کردن واژه‌ها يک جور جادوگر‌ی است و شاعر جادوگری است که می تواند از ناهمگون‌ترين واژه‌ها اثری يکپارچه وچند وجهی بيافريند. نيما جادوگری است از اين دست. او در بهترين شعرهايش با واژه‌ها جوری رفتار می کند که انگار به رقصشان واداشته است. اگر بپذيرِيم که واژه‌ها برای خود داستان هايی دارند بايد گفت نیما همچون تمام شاعران و نویسنده‌گان ِ بی مرگ ِ جهان ، واژه‌ها را با تمام سرگذشتشان در شعر خود به گردش در می‌آورد و واژه‌ها سطر به سطر و بند به بند در کار ترکیب سرگذشتشان با هم، می تپند و پيش می روند و چنين است که پس از خواندن شعری از نيما هميشه احساسمان اين است که چيزی به نام پايان وجود ندارد. شعر‌های نيما، شعر‌هايی رها هستند، حتی هنگامی که سخن از بند باشد. نيما گر چه بسيار از بند گفته است و از شب ولی هیچ گاه به آنها تن نداده است. او با آفرينش فضايی آزاد برای واژه‌ها، با آزاد سازی واژه‌ها، از سخت ترین بند‌ها گريخته است.
    حال تا بر این مدار که از هر جهتش قال نمی شود و نکنيد و نبايد و سه نقطه‌هاست از نفس نيفتيم، گردشی در شعر نیما می کنيم تا جانی تازه بگیریم از ديدار جادوگری‌های او در زبان و پس خواهيم ديد که حذف بی امان ِواژه‌های آثار ما، مثلان اگر قرار باشد واژه‌ای از اين شعر نيما برداشته شود، نتيجه‌اش چيزی نِست مگر نابودی فرهنگ اين خاک ِخسته.
    نخست شعر را يک بار با هم بخوانيم:

    پاس ها از شب گذشته‌ست.
    ميهمانان جای را کردهاند خالی. ديرگاهی‌ست
    ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته.
    در نی آجين جای خود بر ساحل متروک می سوزد اجاق او
    اوست مانده. اوست خسته.

    مانده زندانی به لبهايش
    بس فراوان حرف‌ها،اما
    با نوای نای خود در اين شب تاريک پيوسته
    چون سراغ از هيچ زندانی نمی گيرند،
    ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته
    .

    شعراز دو بند ساخته شده. بند نخست شش سطر دارد. با خواندن اين شش سطر بازمان و مکان و حال و هوای انسان درون شعرآشنا می شويم، نيمه‌های شب است و کسی که شاعر او را ميزبان می خواند در خانه‌ی نئِن خودتنها نشسته برابر اجاق و از غيبت ميهمانان درمانده است.
    در نگاه نخست گمان می بريم درماندگی ميزبان به دليل ضيافتی است که پايان گرفته است:

    ميهمانان جای را کردهاند خالی.

    واين دم ميزبان خسته از پذيرايی تنها در خانه اش مانده است. و‌لی هنگامی که بند دوم را می خوانيم و شعر را می بنديم، يکه می خوريم و می بينيم، نه، ضيافتی در کار نبوده،زيرا:

    چون سراغ از هيچ زندانی نمی گيرند،
    ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته
    .

    و پی می بريم که از همان آغاز ميزبان تنها بوده ، تنها و زندانی. در بنددوم اين ميزبان ِ تنها تبديل به زندانی می شود. چگونه از بند نحست شعر که آن گونه ساده و مستقيم مکان و زمان و هوای ميزبان را تصوير کرده بود ناگاه می رسيم به دنيايی زندانی در بند دوم؟ اينجا سخن از زندانی بودن ميزبان است و اينکه کسی از او سراغ نمی گيرد. پس ميهمانان چه شدند؟ در اين شعر چه می گذرد؟ چرا اين دو بند اين همه متفاوتند؟ برای پاسخ بايد بر گرديم و اين بار آرام تر در شعر گام برداريم، واژه به واژه، سطر به سطر.

    پاس ها از شب گذشته‌ست.

    بر واژه پاس بايد درنگ کرد. پاس معنای نوبت و َبهره می دهد. يعنی چند نوبت از شب گذشته است. يعنی شب تاريک تر شده است. اما پاس معنای ديگری نيز دارد، نگهبانی و مواظبت. نگهبانی از چی؟ نمی دانيم ولی همين قدر بايد گفت که واژه‌ی پاس را بايد با توجه به هر دو معنايش در نظر گرفت. جلوتر خواهیم ديد که نيما از اين معنای دوم در شعر چگونه سود می برد.

    ميهمانان جای را کردهاند خالی. ديرگاهی‌ست

    اين سطر را می شود دو جور خواند .يکی اينکه ميهمانان رفته‌اند و ديگر اينکه ميهمانان جايشان خالی است، جای مربوط به ميهمانان خالی است ، يعنی اصلان ميهمانان نيامده اند. دو معنای کاملن متفاوت با هم. گمانم خواندن دوم درست است. خصوصن اگر روی اجاق که در خانه می سوزد و نيز اينکه اجاق، چراغ و آتش در بيشتر شعر‌های نیما نشانه‌ای است از دعوت.

    ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته.

    عبارت ديرگاهی‌ست در سطر پيش در عين اينکه مي تواند ادامه‌ی منطقی همان سطر باشد، اين سطر را نيز در بر می گيرد، يعنی دير گاهی‌ست ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته، و سپس چند ُبعدی ترين سطر شعر می آید:

    در نی آجين جای خود بر ساحل متروک می سوزد اجاق او

    جنس خانه، مکان و حال و هوای شعر در اين سطر ارائه شده است . خانه‌ی ميزبان از نی است. می گويد نی‌‌آجين و ناگهان سوزن زدن و خلاندن برای ما زنده می شود، مثل شمع‌آجين که جوری شکنجه بوده است و اينجاست که ياد واژه‌ی پاس می افتيم در آغاز شعر ولی اين بار پاس در معنای دوم جلوه می کند، يعنی نگهبانی. آرام آرام فضایی از بند و شکنجه شعر را فرا می گيرد. اينکه گفتيم پاس را با تمام بار معناييش بايد در نظر گرفت برای همین بود . همانگونه که تا اينجا تمام واژه‌ها با تمام بار معناييشان، با تمام سرگذشتشان، در شعر به گردش درآمده اند. حالا آماده ايم تا وارد زندان ِ بند دوم شعر شويم، ولی نه، هنوز يک سطر مانده است.

    اوست مانده. اوست خسته.

    مانده يعنی درمانده ولی يک معنای ديگر هم دارد، همان معنای ماندن، برجاماندن. ميزبان در عين خستگی( يادمان باشد که يکی از معانی خسته، زخمی است ودر اين معنا به واژه‌ی آجين در سطر پيشين ُبعد می دهد) هنوز برجامانده و اين دو معنا جوری درهم تنيده شده اند که نمی شود از هم جداشان کرد. مانده از آن واژه‌ها است که با هردو معنايش در شعر پيش می رود.

    ميزبان درمانده است و مانده زيرا :

    مانده زندانی به لبهايش
    بس فراوان حرف‌ها،اما


    و اينجا در آغاز بند دوم با تکرار واژه‌ی مانده که به زيبايی دوبند را به هم گره می زند، بی درنگ ميزبان از درون عريان می شود. در بند نخست هر چه بود توصيف مکان ِ ميزبان بود و حالا در بند دوم بيشتر سر و کارمان با خود ميزبان است که اينک زندانی ناميده می شود. زمینه چینی‌های نيما برای رسيدن به زندان از جادوگری های شاعر است . در بند دوم با زندانی و زندان اش سرو‌کار داريم. او چرا زندانی شده، بر او چه رفته است؟ ميزبان حرف های زيادی برای زدن دارد ولی نمی تواند بگويد چرا حرف‌های ميزبان به لبها‌يش زندانی شده؟

    با نوای نای خود در اين شب تاريک پيوسته

    نای بی درنگ ما را باز می گرداند به واژه‌ی نی‌آجين و درگردشی شگفت به گلو‌ی شاعر. در نی‌آجين جای خود تبديل می شود به با نوای نای خود. گويا ميزبان در خودش اسير است با گونه‌ای زندان در زندان رو به روييم. محبوس در خانه با حرف‌های محبوس در گلو، ميزبان با نوای نای خود تنها مانده است. ضيافتی اگر برپا بوده باشد بر سرهمين نوای نای بوده است. گويی شاعر از شعر بی شنونده‌اش شکنجه می شود. ميزبان بی گمان خود شاعر است، شعر ضيافت است و شنونده‌ی شعر ميهمان، ولی به دليل غيبت ميهمان ضيافتی در نمی گيرد و شاعر زندانی شعر ناسروده‌اش می شود.

    چون سراغ از هيچ زندانی نمی گيرند.

    با ماجرای شعری روبرو هستيم که خواننده‌اش راگم کرده است با خواننده‌ای که شعر را. ولی آتش چشم به راهی همچنان در شعر روشن است. زندانی در اين سطر از شعراشاره به حرفهای ميزبان دارد يا به خودش؟ هيچکدام. چيزی که هست ناگهان ميزبان و حرفها با هم يکی و هر دو زندانی خوانده می شوند و شعر در نهايت نااميدی و در شبی تاريک که به اعتبار دنده‌های نی ِخانه‌ی ميزبان پيوسته و بی پايان به نظر می آيد به انتها نزديک می شود تا آنجا که:

    ميزبان در خانه‌اش تنها نشسته.

    در اين سطر آخر زندانی دوباره ميزبان ناميده می شود. اين سطر تکرارسطر سوم بند اول است. جوری تاکيد بر ميزبان بودن در اين سطر هست. با وجود تمام يأس و درماند‌گی، شعر با اصرار بر ميزبان و تنهايی او بسته می شود ولی تمام نه. زيرا چیزی رخ داده است، در فضای شعر نوايی گسترده شده است. ميزبان، يعنی همان زندانی و زندانش، ما را به ميهمانی می خواند نوای نای، دعوتی است به ضيافت شعر. سطر آخر مارا به آغاز شعر باز می گرداند و اين بار می دانيم که شعر " پاس ها از شب گذشته است" ضيافت شعر است و نيما ما را به ضيافت خوانده است. در زمانه‌ای که صدای طبل پاسبخش‌های شبی پيوسته هراس به جان ميزبان و میهمان انداخته، تمنّای ضيافت شعر خود تبديل به شعری می شود با‌شکوه و بی که دانسته باشيم می بينيم جادو شده ايم و اکنون يا هر لحظه، با خواندن شعر، ميهمانی صورت گرفته است و اين نشده مگر با جادوگری های نيما در زبان . يک واژه از اين شعر را نمی توان برداشت و يا جابجا کرد و در هر اثر هنری کامل و تمام جز اين هم نمی تواند باشد واين است که بايد بپرسيم آثار هنری چرا دچار حذف می شوند؟ و ارشاد کنندگان هنر به چه مجوزی بی محابا بر سطر های شعر و داستان های ما زخم می زنند و پس مرهمش را سه نقطه وتمام. آثارادبی بخشی عظيم از فرهنگ ماست و تخته بند اين بخش از فرهنگ، واژه‌ها هستند. عوض کردن و برداشتن يک واژه از شعر ها و داستان های ما يعنی ويران کردن فرهنگ اين خاک که نيمی از عزتش را مديون خلاقيت شاعران و نويسندگانی است چون حافظ، نیما و هدايت و نويسندگانی که امروز می نويسند. کسانی که از خود می زنند تا به شکوه‌ بنای فرهنگ بيافزيند. ولی چرا اين بنا هر بار بايد به دستانی ناساز ويران شود؟ واژه ها ، آقايان! بی خود در آثار ما کنار ِهم ننشسته اند، اينجا ضيافتی در کار است و گر نه سو گواری که چشم اندازی ابدی است گویا.
    * برگرفته از : کارنامه ، دوره‌ی اول شماره‌ی دوم. بهمن

۱۳٧٧

تماس  ||  6.7.04



[T.S Eliot]

خواندنی‌ها

آوازِ عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک
تی. اس. الیوت

چند صحنه بدون منطق ارسطويی
محمود داوودی

شعرهای یانوش پیلینسکی
مرتضی ثقفیان

سه شعر- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

آغاز رمان شب آخر پاییز
توماس ترانسترومر

ترس- ریموند کارور
خلیل پاک‌نیا

تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی
شیمبورسکا
خلیل پاک‌نیا

شعرخوانی: محمود داوودی
موسیقی: مایلز دیویس

یوحنا- بورخس
احمد میرعلایی

غراب- ادگار آلن پو
احمد میرعلایی

بازگشت- اوکتاویو پاز
احمد میرعلایی

شعر بی‌عنوان
مرتضی ثقفیان

خانه عنکبوت
کامران بزرگ‌نیا

بازگشت
و. م. آیرو


برگی از شعر معاصر

پیوند ها :

از همین قلم:

دفترهای شعر: