--> باغ شعر
باغ شعر

Editor: Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر     | داستان   | نقد   | تماس   |


Tuesday, August 11, 2009

    چرا باید اعتراف کنم؟
    محمود داوودی




    چرا باید اعتراف کنم؟

    موهایم هنوز سیاه‌ست
    مثل سرنوشت‌ آن‌ها
    که در روزِ روشن گم شدند.

    نور نیمکت را روشن کرده است
    پشت نیمکت
    سایه‌ها نشسته‌اند و انتظار می‌کشند

    ساکت‌اند پشت نیمکت
    و نور
    روشن‌شان نمی‌کند.

    چرا باید به سایه‌ها اعتراف کنم؟





    از دفتر شعر"چند صحنه"
    شعرهای ۱۳۸۲- ۱۳۷۰
    محمود داوودی





تماس  ||  11.8.09



Friday, February 27, 2009


    می‌گوییم از شعرهای بوکوفسکی لذت می‌بریم، یا دست کم وانمود می‌کنیم لذت می‌بریم، چرا؟
    به نظر می‌رسد این ساده‌ترین راه است تا خودمان را فریب دهیم که در کنار او قرار داریم، بی آنکه لازم باشد در واقعیت بهایی برای آن بپردازیم. همان هم‌ذات پنداری قلابی . شاید هم به این خاطر که او همان‌طور تلو تلو خوران ما را به اعماق، به حاشیه‌ها می‌برد. پنجره‌ها را باز می‌کند تا گوشه و کنار گند گرفته هوایی بخورد. پنهان‌ترین خواهش‌های آدمی برملا شود. با نگاهی شاعرانه، طنزی سیاه، و شوخ‌طبعی، که همیشه تازه و اصیل است مشت همه را باز می‌کند. در بدترین شرایط هم غرور و فردیت‌اش را نمی‌فروشد. فردیتی که تا نباشد از شاعر بزرگ هم خبری نیست.

    «باغ در باغ»

    هشت شعر: چارلز بوکوفسکی
    ترجمه: طاهر جام بر سنگ



    شبی که می‌خواستم بمیرم


    شبی که می‌خواستم بمیرم
    در رخت‌خواب عرق می‌ریختم
    و جیر جیر ملخ‌ها را می‌شنیدم
    و جنگ گربه‌ها
    درست پشت خانه‌ام، جریان داشت
    و احساس کردم
    روحم از لابه‌لای تشک به پایین افتاد
    و درست پیش از این‌که
    نقش زمین شود
    به بالا پرواز کردم
    تقریبا
    از راه رفتن عاجز بودم
    اما راه افتادم
    و همه‌ی چراغ‌ها را روشن کردم
    و بعد، به رخت‌خواب برگشتم
    و باز زمین‌خوردن روحم شروع شد
    و باز برخاستنم
    و همه‌ی چراغ‌ها را
    روشن کردم.

    یک دختر هفت ساله داشتم
    و حس می‌کردم او
    حتما نمی‌خواهد بمیرم
    صرف‌نظر از این
    مرگ و زندگی برایم فرقی نداشت.

    اما تمام شب
    کسی تلفن نکرد
    کسی با یک آبجو
    به دیدنم نیامد
    دخترم تلفن نکرد
    جیر جیر ملخ‌ها
    تنها صدایی بود که می‌شنیدم
    و این که
    گرم بود هوا
    و به کارم ادامه می‌دادم
    پرواز کردم
    به تخت رفتم
    و دوباره برخاستم
    تا اولین شاخه‌ی آفتاب
    از لای بوته‌ها
    به پنجره‌ام رسید
    رفتم و خوابیدم
    و دست آخر
    روح‌ام پیشم باقی ماند
    و خوابم برد.
    حالا مردم می‌آیند
    به در و پنجره می‌زنند
    تلفن زنگ می‌زند
    و زنگ می‌زند
    و زنگ می‌زند
    پست
    نامه‌های شکوه‌مند می‌آورد
    نامه‌های پرنفرت
    نامه‌های عاشقانه
    همه چیز دوباره
    مثل همیشه است.


    سیب


    این تنها یک سیب نیست
    سرگذشت است و تجربه
    سرخ، سبز، زرد
    که زیرشان
    دالانی سفید است
    خیس از آب خنک.
    گازی به سیب می‌زنم
    یا عیسای مسیح
    دروازه‌ی باز سفید...

    یک گاز دیگر
    و می‌جوم
    و به جادوگر پیر قصه‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم
    که با پوست سیب
    خفه شد و مُرد.

    گازی عمیق می‌زنم
    می‌جوم و می‌بلعم


    حسی نظیر آبشار و بی‌انتهایی.
    آلیاژی از الکتریسیته و امید

    اما به نیمه‌ی سیب که می‌رسم
    افسرده‌گی عارض می‌شود

    سیب به آخر می‌رسد
    با ترس از تخمه‌ها و چوب دیواره‌اش
    بر دور تخمدان‌اش کار می‌کنم
    مراسم مارش خاک‌سپاری در ونیز آغاز می‌شود.
    مرد پیری با قلبی تیره و اندوه‌ناک
    پس از عمری عذاب
    مُرده است.

    ته سیب را بی‌معطلی پرت می‌کنم
    دختری با پیرهنی سفید
    هم‌زمان
    از جلوی پنجره‌ام می‌گذرد
    و پسرکی که نصف اوست
    با شلوار آبی و پیرهنی خط خطی
    پشت سرش.

    آروغ مختصری
    و به زیرسیگاری کثیف
    زل می‌زنم.


    آه...


    آبجوی آلمانی می‌نوشیدم
    و در ساعت پنج عصر
    سعی داشتم
    شعری جاودانه بنویسم.
    اما آه
    به دانش‌جویان گفته‌ام کارها برای سعی کردن نیستند
    برای کردن‌اند

    اما وقتی دور و برم از زنان خالی است
    و اسب‌ها در میدان نیستند
    غیر از سعی کردن
    چه می‌توان کرد؟

    یکی دو خیالِ سکسی از سر گذرانده‌ام
    بیرون، نهاری خورده‌ام
    سه نامه پست کرده‌ام
    سری به بقالی زده‌ام
    تلویزیون چیزی نداشت
    تلفن ساکت بود
    لای دندان‌هام را
    با نخ پاک کرده‌ام.


    امروز بارانی نیست و گوش می‌دهم
    به صدای رسیدن اولین ماشین
    که در هشت ساعت کاری می‌آیند
    و پشت آپارتمان بغلی
    پارک می‌کنند.

    هنوز آبجو آلمانی می‌نوشم
    و سعی می‌کنم
    کاری بزرگ بنویسم
    و نخواهم نوشت
    فقط به نوشیدن ادامه می‌دهم
    باز هم آبجوی آلمانی
    و باز هم
    و سیگار می‌پیچم
    و ساعت یازده شب
    بر رخت‌خواب آشفته
    طاق باز پهن می‌شوم
    خوابیده در نور برق
    هنوز در انتظارم
    تا شعری جاودانه بنویسم.


    برخورد نزدیک از نوع متفاوتِ سوم


    زن پرسید:
    می‌ریم سینما یا نه؟

    مرد گفت:
    البته! باشه، بیا بریم

    زن گفت:
    نمی‌خوام شورت بپوشم،
    تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی

    مرد پرسید:
    پاپ‌کُرن کره‌ای می‌خریم؟

    زن گفت:
    معلومه

    مرد گفت:
    شورتتو بپوش

    زن پرسید:
    دیگه چی شده؟

    مرد جواب داد:
    می‌خوام فقط فیلم نیگا کنم.

    زن گفت:
    ببین چی می‌گم
    می‌تونستم چرخی تو شهر بزنم
    اونجا صد تا مرد کشته‌ی اینند
    که منو بکنند.

    مرد گفت:
    باشه برو بکن
    من می‌تونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم.

    چه نکبتی هستی تو!
    زن گفت
    دارم جون می‌کنم تا مثلا
    به این رابطه، معنایی بدم.

    با چکش نمی‌شه این کارو کرد.
    مرد گفت.

    زن پرسید:
    می‌ریم سینما یا نه؟

    مرد گفت:
    البته! باشه، بیا بریم

    در تقاطع «وسترن» و «فرانکلین»
    راهنما زد که به چپ بپیچد
    و مردی که از روبرو می‌راند
    انگار می‌خواهد راه را بند بیاورد
    سرعت زیاد کرد.

    ترمزها
    نعره‌ای ناهنجار کشیدند
    تصادف نشد
    اما چیزی هم به تصادف
    نمانده بود.

    مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد
    مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد،
    مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود.
    با زنش.

    آن‌هاهم می‌رفتند سینما.


    هیچ چیز موثرتر از شکست نیست


    گفت: هر جا می‌ری
    همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باش
    و مشروب زیاد نخور.
    مشروب حساسیتو کم می‌کنه
    به شعرخونی‌ها برو
    و تو وقت‌های استراحت حواست جمع باشه.
    وقتی خودت شعر می‌خونی
    همیشه احتیاط کن،
    حاضران باهوش‌تر از اون چیزین
    که تو شاید فکر کنی.
    وقتی چیزی می‌نویسی
    سریع این ور و اون ور نفرست
    بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه
    بعد درش بیار و نگاش کن
    روش کار کن
    پاک کن
    کار کن
    پاک کن
    کار کن و پاک کن
    و پاک کن و کار کن.
    پیچ و مهره‌ی جمله‌ها را طوری چفت کن
    که ستون‌ها، پلی یک مایلی را.
    و همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت
    کنار تخت داشته باش
    افکار همیشه
    شب میان سراغت
    افکاری که اگه یادداشتشون نکنی
    بی‌فایده هدر می‌رن
    و مشروب نخور!
    هر ابلهی می‌تونه مشروب بخوره.
    ما هر ابلهی نیستیم
    مردان برگزیده‌ی ادبیاتیم .


    این بابا هم مثل همه‌ی اونایی بود
    که اصلا نمی‌تونن بنویسن:
    مث همه‌ی اونا
    تا دلت بخاد می‌تونست زر بزنه.


    ماهِ گرم


    سه زن
    شاید هم بیشتر
    ماه جولای به سراغم می‌آیند
    می‌خواهند
    گرمای خونم را بمکند

    به اندازه‌ی کافی
    حوله‌ی تمیز دارم؟

    به آن‌ها گفتم
    حالم خوب نیست
    (انتظار نداشتم
    همه‌ی این مادران
    با پستان‌های برجسته
    به دیدنم بیایند)

    می‌دانید که
    در نوشتن نامه‌های مستانه
    و مغازله‌های تلفنی
    و دویدن در پی عشق
    - زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم -
    ید طولايی دارم.

    باید بیرون بروم
    برای خرید حوله‌ی بیشتر،
    ملافه
    مُسکّن
    لیف
    جارو
    دسته جارو
    خنجر
    چاقو
    بمب
    گل‌های وازلینی اشتیاق
    و مجموعه آثار
    مارکی دو ساد.


    هات داگ



    اول کار بودیم که
    نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو
    له‌له زن و لرزان
    با لب و لوچه و آلتی آب‌چکان
    به ما پیوست
    مست و مرتعش از بوی شهوت
    رنگ باخته، با زوزه‌ای خفه
    پرتمنا و سودائی
    با پره‌های دماغش
    می‌غرید

    و بوی بدی می‌داد
    مثل بوی فرش دم در مسافرخانه‌های هالیوود
    در باران

    و وقتی لحظه‌ای از کردن ماندم
    تا سگ را از تخت برانم
    زن گفت:
    "اوه نه! تیمی رو اذیت نکن”
    و تیمی
    با شتابی عصبی
    می‌چرخید
    سوراخ کون خود را بو می‌کرد
    و کیر سرخ بلند و نازکش را
    می‌لیسید
    من برگشتم سر کردن
    و به اوج نزدیک شدم که
    باز تیمی پیداش شد
    داشتیم بغل در بغل می‌کردیم
    و در آن وضعیت
    می‌توانستم
    یکی دو مشت به پوزه‌اش حواله کنم،
    اما مانع موس موس،
    و سرازیر شدن آب دهنش
    نشدم

    به این ترتیب
    کارمان به پایان رسید
    کار هر سه‌مان...

    زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی
    در بلوار سان‌ست.
    کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان می‌داد
    و صبح‌ها که می‌خواست خانه را ترک کند
    از کشوی بالای پاتختی سیاه
    نصفه قرصی بیرون می‌آورد
    به من گفت از در پشتی دک شم
    نمی‌خواست مادرش
    که در آپارتمان روبرو زندگی می‌کرد
    ببیندم.

    رفتم بالا و
    به سگ نگاه کردم
    چشم‌هایش به من دوخته شده بود
    بی‌تعارف
    هیچ رازی بین ما نبود
    من می‌دانستم
    و او می دانست
    که هر دومان معشوق زنیم
    و با نگاه کردن به سگ
    فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من

    در آن بامداد
    در آفتاب تابان
    راندم اتومبیلم را
    گیج بودم
    ترس‌خورده و منگ
    در عین حال

    سر حال.

    بعد از آن روز
    سه چهار بار تلفن کرد
    و الان دیگر قصه تمام شده،
    گذشته.


    وقتی آن روز به چشم‌های سگ نگاه کردم
    فهمیدم که عاشق زن است
    و تنها چیزی که من
    از زن می‌خواستم
    سکس بود.

    شاید اگر سگ نبود و مرد بود
    نمی‌توانستم بکنم
    - نمی‌شد به تسلیم در آورم زن را.

    اما از آن روز
    هیچ وقت، چشم‌های هیچ مردی را
    ندیدم
    که به زیبایی چشم‌های سگ باشد.


    ناظر


    زن گفت، می‌دونم چکار می‌کنی.
    می‌شینی
    شرابتو می‌آری
    و سیگارتو
    رادیو را روشن می‌کنی
    آروم دود می‌کنی
    دماغتو می‌مالی
    صورتتو می‌مالی
    گلوتو می‌مالی
    و بعد شروع می‌کنی:
    تیک تیک تیک، تیک تیک
    و تیک تیک تیک، تیک تیک
    و همین‌طور
    می‌نویسی
    و بعد باز آروم دود می‌کنی
    باز شراب می‌خوری
    دماغتو می‌مالی
    گوشتو می‌مالی
    و بعد:
    تیک تیک تیک، تیک تیک
    و
    تیک تیک تیک، تیک تیک...

    راست می‌گفت
    این یکی را
    که اینطوری نوشتم.


    From:
    Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski

تماس  ||  27.2.09



Sunday, April 13, 2008

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی
    محمود داوودی



    چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب "ِانْهِدوانا"
    چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر"چند صحنه"





    همان داستان کهن
    به تاريکی اندر شدن
    با سری پُر از تصوير
    تصوير ستارگان
    که همراهی‌ام می‌کند
    و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

    چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
    نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
    ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
    چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
    چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
    چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
    (خداوند هدايت را بیامرزد)
    اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
    اعتراف می‌کنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌کنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

    هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
    بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
    در گنجه می‌چپانی
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
    قرص‌های خواب را
    توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

    مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
    عق می‌زنم
    ستارگان دنبالم می‌کنند
    راه نيست
    تنها مسير شيرگون
    ماندن
    پوسيدن
    عادت به پوسيدگی
    جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
    چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
    شرط ادب به جای آورد
    ارزش دوستی پاس بدارد

    او دارد به شاهکارش می‌انديشد
    من به عصب‌هايم می‌انديشم
    به دستگاه گردش خون
    به خيابانی در بمبئی يا کلکته
    و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
    پس بودا چی، خره؟
    ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

    که بود که گفت که می‌شود؟
    که بود که خواست که توانست؟
    که بود که مُرد که پيش از آن‌که
    ناگهان عاشق بود؟

    کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
    دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
    نخل‌ها مرتب کرد
    برگ نعنا بوئيد
    با اولين تصوير کشتی به آب زد
    یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
    پيکرت کنار آب افتاده بود
    و گيسوانت خزه بود
    و پروانه‌های پستان تو را
    من
    هرگز
    هيچ‌کس نديده بود

    اندوه
    مثلِ
    يا ماشين مش ممدلی‌ست
    نه بوق داره
    نه صندلی

    نوستالژی
    مثلِ
    يا
    صدای پروين است
    "باز امشب در اوج آسمانم"

    بودن یا نبودن
    بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
    گفتم : اوفيليا و برادرش
    کلاديوس
    پلونيوس
    ملکه
    ملکه
    مکث!
    مکث!
    -ديگه؟
    مکث!
    بيضایی خنديد
    گفت: خود هملت!
    بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه...
    گفتم: خواهر گوته رو!
    رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
    نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
    کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
    اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
    گفتم : چی؟
    گفت : غير ازتو و گوته

    بعد هر چی داشتيم
    داديم عرق
    تو کافه‌ی موند بالا
    اسمش چی بود خدايا؟

    از قله‌ی بلند فرود آمد
    نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
    نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
    ستاره‌گان را گفت:
    رهايش نکنيد
    آب خوش از گلویش پایين نرود
    دنبالش کنيد
    حتی اگر به آسمان هفتم برود
    ستاره‌گان می‌آمدند
    فريب نمی‌شدشان داد
    حتی وقتی می‌شاشيدم
    **-Din djävel

    اگر می‌توانستيد
    مرا در لحظه‌ی موعود
    که به آسمان پرواز می‌کنم
    ببينيد
    آه اگر می‌توانستم

    همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
    مسيری که طی طريق می‌کند
    طيران عشق
    آن‌که آن کلام را گفت
    آن‌که همه چیز را رها کرد
    سر به بيابان گذاشت
    همان که شنيد
    اسم عشق را
    همان که بوذ و بوذ و بوذ
    تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
    سر در آورد

    هيچ ديده‌ای
    خیابانی پر از شاش
    تا شانه‌ی مرد و زن

    هل هل گرگ چنبری
    زهره نداری ببری
    اگه بردم چه می‌کنی
    خُرد و خميرت می‌کنم
    خونه خاله کدوم وره
    از اين وره از اون وره




        *"مد و مه"ـ ابراهیم گلستان
        **"فحش سوئدی"

    تماس  ||  13.4.08



    Monday, January 07, 2008

      ۴ شعر از ۴ دفتر شعر
      عدنان غُریفی















      دیدارهای ِاز سر وحشت


      نشانی را می‌پرسی
      بر تکه کاغذی می‌نویسی

      حمام می‌کنی
      عطر ارزان بر خود می‌پاشی
      و می‌روی
      ( به همراه زن‌ات
      و بچه‌ی کوچک‌ات)

      مسافت‌ها را می‌پیمایی
      و می‌رسی

      می‌نشینید
      ساییده‌ها را باز بر هم می‌سایید:

      آن‌ها بر چهره‌ی تو چین تازه‌ای کشف می‌کنند
      و تو در موهای‌شان تارهای تازه‌ی خاکستر
      و بچه‌ها که خاموس‌تر شده‌اند

      چای بی‌طعم
      بیسکویت ارزان
      که طعم گونی می‌دهد

      و باز همهمه
      همهمه‌ی سیاست
      همهمه‌ی اختلاف‌های پایان‌ناپذیر
      و این چنین
      وحشت‌ها را پنهان می‌کنیم

      برمی‌خیزیم
      ساییده‌ها را باز بر هم می‌ساییم:

      " باید زود به زود
      همدیگر را ببینیم"
      به هم می‌گوییم

      زن‌ام
      بسته‌ی کوچک قرمزِ سبزی را
      توی کیف‌اش می‌گذارد

      و از همهمه‌ی تهی
      به سکوت وحشت می‌رویم


      از مچموعه شعر" برنامه‌ی حرکت: امروز، این‌جا"



      معمولا این‌طوری است



      آمد

      گرد و خاک مختصری کرد
      ( آن‌قدر مختصر که
      غبارش به چشم هیچ کس نرفت)

      مشتی دروغ بی‌ضرر گفت
      به خودش

      ودیگران

      مثل خودش


      گه‌گاه لاف در غریبی زد
      (در سرزمین خودش حتی)
      و چند صباحی بعد
      به لاف‌های خودش خندید
      مثل دیگران

      و به بزرگی همه
      ( جز خدا
      که سخت باور داشت)
      خندید

      و در کوچکی همه
      ( جز شیطان
      که سخت باور داشت)
      خیره شد

      و بعد
      خسته شد
      و باز خندید
      و قاه قاه خندید
      و های های گریید
      بی‌آنکه گریه‌های خودش را
      جدی بگیرد
      و مال دیگران را، هم

      و رفت
      و برگشت
      و روز از نو
      و روزی از نو

      و باز رفت
      و باز برگشت
      و باز رفت
      و باز برگشت
      تا این‌که

      رفت.


      از مچموعه شعر" به موشک بستن فرشتگان"





      بوتیچلّی


      خرجی ندارد زیبایی
      جز رهایی

      در ترام نشسته‌ای
      و آفتاب دل‌چسب می‌تابد

      نه عرق می‌کنی
      نه سردت می‌شود

      بعد می‌بینی‌ش:
      یک دختر هلندی
      با موهای فرفری طلایی...
      براق... خیس
      می‌آید... می‌نشیند
      روی نیمکتِ دونفره

      اما

      کنار پنجره
      و آفتابِ پاییزی
      اشغال می‌کند موهایش را

      و لبخند ایتالیایی‌ش را
      ارزانی‌ت می‌کند
      آی دخترک هلندی!

      کاری به این نداری که
      دارد به چه

      نگاه می‌کند:


      شاید به هیچ
      (که همه چیز است)
      شاید به همه
      (که هیچ است)

      اما نگاهش را
      در «پریماوِ را» دیده‌ای
      و با بی هیچ شرمی می‌گویی
      «من هم بوتیچلّی هستم»

      تنها وقتی که بلند می‌شود، می‌رود
      یا بلند می‌شوی می‌روی
      یادت می‌آید که
      قرار بوده است
      بلیط فصلِ ارزان بخری
      و بروی به «فیرنتسه»
      تا ساعت‌ها، ساعت‌ها، ساعت‌ها
      روی نیمکتی
      رو‌بروی «پریماوِ را» بنشینی

      لبخند می‌زنی:
      «خرجی ندارد زیبایی»


      از مچموعه شعر" یکی از کمدی‌ها"





      نقطه گذاری


      من هیچ هدیه‌ای را
      جز بوسیدن لب‌هایت
      نمی‌پذیرم

      من هیچ شعری را
      جز آنکه راست باشد
      نمی‌پذیرم


      اما

      آن‌جا که کاما باید باشد
      من طره‌ای از موی تو می‌گذارم
      آن‌جا که«سِمی کُلن»
      همان کاما
      و یک قطره عرق از پیشانی‌ت
      وقتی که می‌خواستی بگویی:
      «دوستت دارم»

      و دو نقطه‌ی توضیح؟
      دو دانه‌ی سیاه
      از دور پستان‌ات

      و خط تیره‌ی اعتراض
      - چه می‌دانم-
      من به خطوط تن تو
      هیچ اعتراضی ندارم

      و علامت تعجب را؟ در دهان باز ما
      آن‌گاه که دریبایم
      هر دو دروغ می‌گفتیم

      در سرنوشت من
      وقتی با تو هستم
      هیچ علامت سوالی نیست

      من پرانتز را
      برای دیگران حفظ می‌کنم
      و همه‌ی تو را
      بین دو هلال دستانم می‌گیرم

      وقتی با هم باشیم
      دستور زبان‌ِ ما
      مثل آبِ چشمه ساده خواهد بود
      مثل آب چشمه مرموز
      و وجه شرطی
      - این دشوار-
      در دستور زبان ما
      جایی ندارد

      اما من شعرم را بی‌علامت می نویسم
      زیرا مکث‌های سخن گفتن‌مان را
      نفس‌های ما
      تعیین خواهد کرد


      من هیچ هدیه‌ای را
      جز بوسیدن لب‌هایت
      نمی‌پذیرم


      اول اوت ۹۳، دیمن

      از مچموعه شعر" برای خرمشهر امضا جمع می‌کنم"



    تماس  ||  7.1.08



    Thursday, November 15, 2007

      JANOS PILINSZKY
      یانوش پیلینسکی ( ۱۹۸۱-۱۹۲۱)
      مترجم: مرتضی تقفیان




      استاوروگین برمی‌گردد

      " شما باغ گل‌سرخ را به ‌یاد نیاوردید
      آنچه را که نباید، کردید.

      از این پس شکار می‌شوید
      به‌ درون ِ انزوای محبس ِ پروانه‌ها.
      فرجام‌تان؛ زیر ِ شیشه‌ها خواهد بود.

      زیر ِ صفحه‌ی شیشه‌ای، سنجاق‌نشان
      برق می‌زنند، برق می‌زنند پروانه‌های فراوان.
      این شمایید که برق می‌زنید، آقایان!
      ترس بَرم داشته. لطفا پالتوام را بدهید."


      ◄گزیده‌ی شعرهای یانوش پیلینسکی(۲۹ شعر) - مرتضی ثقفیان
      همراه با یادداشت مترجم. انتشار الکترونیکی: "باغ در باغ"
      ۱- نسخه‌ی پ.د.اف ۲- نسخه‌ی وورد











    Monday, October 15, 2007


      آغاز ِ رمان شب ِ آخر ِ پاییز- توماس ترانسترومر
      ترجمه: خلیل پاک‌نیا



      کشتی مسافربری بوی نفت می‌دهد و چیزی مدام مثل مشغله‌ی ذهنی ور و ور می‌کند. نورافکن‌ها روشن می‌شوند. به اسکله نزدیک می‌شویم. فقط من این‌جا پیاده می‌شوم. " پل را برایتان وصل کنم؟" نه. با گامی بلند و لرزان به دل ِ شب می‌روم و روی اسکله می‌ایستم. روی این جزیره. حس می‌کنم خیس و بد ریختم، پروانه‌ای که تازه از پیله بیرون آمده، کیسه‌های پلاستیکی در دست‌هایم به بال‌های علیلی می‌ماند. برمی‌گردم و کشتی را می‌بینم با پنجره‌های روشن‌اش که آرام دور می‌شود. بعد کورمال به خانه می‌رسم که مدت‌ها خالی مانده است. همه‌‌ی خانه‌های ِهمسایه هم خالی‌اند... خوابیدن در این‌جا آرامش‌بخش‌است. دراز می‌کشم و نمی‌دانم خوابم یا بیدار. کتاب‌هایی‌ که تازه خوانده‌ام از برابرم می‌گذرند مثل کشتی‌های بادبانی قدیمی که به سوی مثلث برمودا می‌روند تا بی‌هیچ نشانی ناپدید شوند... صدایی توخالی شنیده می‌شود، طبلی حواس‌پرت. طبلی که باد بر آن می‌کوبد و می‌کوبد در برابر چیز دیگری که خاک آن را محکم نگه داشته است. اگر شب فقط فقدان نور نیست، اگر شب واقعا چیزی است، همین صداست. صدای گوشی ِ پزشک وقتی قلب کند می‌زند‌. می‌زند، لحظه‌ای باز می‌ایستد و باز می‌گردد. کسی انگار زیگزاگی از مرز گذشت. یا کسی به دیوارمی‌کوبد، کسی که از آن جهان ‌است اما این‌جا جامانده. می‌کوبد، می‌خواهد باز گردد. دیرشده! به موقع به این‌جا این پایین نرسید، به آن‌جا آن بالا نرسید، نرسید تا پا به عرشه بگذارد... آن جهان نیز همین جهان است. فردا صبح می‌بینم شاخه‌ای پُربرگ را خش‌خش‌کنان زرد و قهوه‌ای، ریشه‌ای واژگون که سینه‌خیز می‌رود. سنگ‌ها با چهره‌ها . این جنگل پر از دیوهایی‌ست که دوست‌شان دارم وقتی با بادبان‌های افراشته پس می‌روند .



      از: مجموعه شعر"حصار حقیقت- ۱۹۷۸"




    Friday, August 24, 2007


      ◄"عشق، بی‌گمان"، گزیده‌ای است شامل ۴۰ شعر از کارلوس درموند دِ آندرانده، شاعر بزرگ برزیل ، مقاله‌ی پایانی این مجموعه شعر به نام " آخرین حجاب ِ جان" به معرفی این شاعر و بررسی زبان شعری او می‌پردازد.
      مترجم: کوشیار پارسی، چاپ الکترونیکی(پ. د. اف) " باغ در باغ"




      صبحی بود در ماه مِه
      کارلوس دروموند د ِ آندراده
      مترجم: کوشیار پارسی






      صبحی بود در ماه مِه
      پس آن‌گاه:
      بوسید آن ِ مرا

      هواپیماها به پرواز
      غرش ِ رعد
      بوسید آن ِ مرا

      سال‌های کودکی و نوجوانی‌م
      سال‌های آینده‌م
      شکفتند در نزدیک شدن به هم

      بوسید آن ِ مرا

      پرنده بر درخت می‌خواند
      به ژرفای درخت
      به ژرفای زمین، در من، در مرگ

      مرگ و بهار به خامی
      رقصان به گِرد ِ آب
      آبی که تشنه‌گی دوچندان می‌کرد

      هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

      هر چه که بودم
      هر چه که ممنوع بود برام
      معنایی نداشت دیگر

      جز همان گل‌بهی‌ ِ پیچ در پیچ
      و گل ِ داغ، شعله‌
      و خلسه بر علف

      هنوز آن ِ مرا می‌بوسید

      به قدسی‌ترین بوسه‌ها
      خلوص تن می‌زد
      از آن‌چه می‌بخشیدندش

      نه تواضع کنیزکی
      زانو زده به سایه
      که جام ِ زهر ِ شه‌بانویی

      که می‌شود از آن ِ من
      چیزی سیال در خون ِ من
      نرم و کند به فرود آمدن

      هم‌چون قدیسی که
      باور ِ آسمانی‌ش را می‌بوسد
      در انجام ِ وظیفه

      می‌بوسید و می‌بوسید آن ِ مرا

      به اندیشه‌ی مردان ِ دیگر
      که سر و کار داشتم باشان
      زندانی ِ این جهان

      قلمروم به گسترش
      از کرانه‌های دور
      و او، که نیمه شده در جمله‌هام

      می‌بوسید آن ِ مرا

      فصل ِ بودن
      راز ِ هستی
      سوء تفاهم عشاق

      موج‌هایی آرام
      به مرگی در ساحل دور
      و شهر که بیدار می‌شود

      درخشش جواهرگون
      و نفرتی وانهاده
      و انقباض که آمد در باد

      تا مرا ببرد با خود
      اگر که خزانی‌م نکند
      هم‌چون کسی به شانه کردن موهاش

      گشاده‌ام کرد
      به مرکز ِ دایره‌ای
      در بخار ِ کهکشان

      می‌بوسید آن ِ مرا
      می‌بوسید مرا
      تا بمیرد در بوسه
      و برخیزد در ماه مِه
      به ساعت ِ اکنون


      آن‌چه در بستر روی می‌دهد

      (آن‌چه در بستر روی می‌دهد
      راز آن کسی است که عشق می‌ورزد.)

      راز آن‌که عشق می‌ورزد
      تنها لذتی گذرا نیست
      که به ژرفای جان‌مان می‌رود
      و می‌خیزد از این خاک
      دور از جهان
      که تن، تنی دیگر می‌یابد
      و به شتاب می‌رود در اندرون‌اش،
      صلح معنایی بس بزرگ‌تر می‌یابد،
      صلح، چونان مرگ، بی‌خاک
      چونان نیروانا، فالوسی خوابیده.

      آه بستر، آه شیرینی، لالایی ِ شیرین،
      بخواب فرزندم، بخواب، بخواب فرزندم،
      و اکنون یوزپلنگ ِ خشمگین خوابیده است،
      اکنون مهبل ِ بی خیال خوابیده است،
      آژیر خوابیده است
      آخرین یا پیش از آخرین
      و فالوس خوابیده است،
      حیوان ِ وحشی ِ خسته.
      بخواب حالا، آه قلم
      بر صفحه‌ی مهبل.
      بگذار عشق‌ورزان سکوت کنند،
      میان ملافه‌ها و پرده‌ها
      خیس از منی
      و از راز آن‌چه در بستر روی می‌دهد.



    تماس  ||  24.8.07



    Saturday, July 07, 2007

      شعرهای عاشقانه‌ی ریموند کارور
      درآمد، گزینش و برگردان: کوشیار پارسی




      در دفتر شعر All of Us [همه‌ی ما]، از ریموند کارور که به سال ۱۹۹۶ منتشر شده است، یک شعر- نثر[Some Prose on Poetry] آورده شده است. در این شعر- نثر با ریموند کارور هژده ساله رو به روییم که آن زمان ازدواج کرده و خرج زندگی‌ش را با بردن دارو از داروخانه‌ای در یاکیما [Yakima]، شهرکی در نزدیکی واشینگتن شرقی درمی‌آورد. روزی باید دارو را به خانه‌ی مرد بسیار پیری می‌برد که از او خواست تا در اتاق پذیرایی منتظر بماند که چک حواله را بنویسد. در همه جای اتاق، کتاب پخش و پلا بود و قفسه کتابی نیز در اتاق وجود داشت. این نخستین بار بود که کارور جوان قفسه کتاب می‌دید. روی میز و میان کتاب‌ها، مجله‌ای با نام غریب ِ شعر [Poetry] وجود داشت. کارور آن را برداشت و برگ زد. نوشته است که با ولع مجله را برگ زده و بعد کتابی برداشته که پر از شعر و نوشته بوده و تکه‌هایی را خوانده است. وقتی پیرمرد برمی‌گردد، مجله و کتاب را به کارور می‌بخشد و می‌گوید:
      “Maybe You’ll write something yourself someday, if you do, you’ll need to know where to send it.”
      [شاید روزی خودت هم بنویسی، اگر بنویسی باید بدانی به کجا بفرستی.]
      می‌دانیم که بعد چه شد. کارور نیز ‌دانست. اما این جمله‌ی کارور را که از آن دیدار نوشته، دربست باور دارم:
      I didn’t know just what, but I felt something momentous happening.
      [نمی‌دانستم چه، اما احساس کردم که چیز مهمی دارد اتفاق می‌افتاد.]
      بیست و هشت سال بعد، به سال ۱۹۸۴، کارور نخستین شعرهاش را برای مجله‌ی شعر فرستاد. آن زمان تجربه‌ی زیاد زندگی را پشت سر گذاشته بود. زندگی نویسنده‌ی مشهور داستان کوتاه، آدم الکلی، اهل ِ به هم زدن رابطه با زنان، خروس جنگی ِ بزن بهادر. شش سال بعد به او هشدار داده شد: اگر این‌گونه پیش برود، بیش از شش ماه زنده نخواهد ماند. کارور نوش‌خواری را کنار گذاشت و یازده سال دیگر زیست. تا آخرین دم ِ زندگی نوشت، حتا به زمانی که تومور مغزی داشت و سه چهارم ریه‌اش در چنگال ِ سرطان بود. میان سال‌های ۱۹۸۳ و ۱۹۸۹ –سال ِ مرگ او- که در دفترهای
      ( Fires,۱۹۸۳) ،(Where Water Comes Together with Other Water,۱۹۸۵)،(Path to the Waterfall,۱۹۸۹)

      – پس از مرگ منتشر شدند. شعر کارور، درست مثل داستان‌هاش به شفافیت بلور و هم‌زمان به تمامی نفوذناپذیرند. خواندن ِ کارور دانستن ِ این است که مطلب از چه قرار است و مطلب از چه قرار است برای هرکسی قابل بازشناسی است. نومیدی، اندوه، عشق، وجد و خلسه و زیر این آسمان کبود هیچ چیز تازه‌ای نیست. اما در هر جمله‌ش احساس می‌کنی که چیزی بیش از آنی هست که می‌خوانی. به گمان من، دلیل‌اش این است که کارور با شرح ِ دقیقی که می‌دهد، ارزش هرچیزی را به آن بازمی‌گرداند. نامه‌ی نوشته شده با پر ِ مرغ ِ زرین پر به دست‌مان می‌رسد. بازش که می‌کنیم، دیدار تازه‌ای داریم با یادهامان از عشق و می‌دانیم، به دقت، که چه اندازه یک دیگر را دوست داشته‌ایم و می‌داریم.
      به پندار ِ کارور هر شعری عاشقانه است. این گفته‌ی او با نگاه سرشار از عشق‌اش به جهان پیرامون اثبات می‌شود. حتا در ژرف‌ترین گاه ِ سقوط به الکل نیز نگذاشت تا این نگاه، تیره و مات شود. نفرت، نیز ناسازگاری و بیزاری هرگز در او خانه نیافت. شفقت همیشه و در هر حال حضور دارد و همیشه خواستن و نیاز به این که در سر ِ دیگری چه می‌گذرد. تس گالاگر [Tess Gallagher] بیوه‌ی کارور در درآمدش بر دفتر شعر All of Us [همه‌ی ما]، به سطری از یکی از شعرهای کارور اشاره می‌کند که کارور خوشه‌ی نارس گندم می‌خورد تا درک کند که غازهای جوان چرا این همه چریدن دوست دارند. این کار کارور نشانه‌ای از زندگی خود او نیز دارد. در شعرهای عاشقانه نیز تلاشی از همین دست دیده می‌شود برای کشف ِ راز ِ عشق. و نیز البته راز ِ خود ِ شعر. هم‌زمان شعرهای او ابراز عشق‌اند، به شعر، و نیز به عشق.

      ماه مه ۲۰۰۶






      هنوز هم به جست و جوی شماره یک

      حالا که پنج روز است رفته‌ای،
      هر چه بخواهم سیگار می‌کشم، هر جا که بخواهم.
      نان سوخاری درست می‌کنم و
      با مربا و گوشت دودی خوک می‌خورم.
      وقت به بی‌هوده‌گی می‌گذرانم.
      به خودم می‌رسم.
      اگر حال‌اش را داشته باشم در ساحل قدم می‌زنم.
      و حال‌اش را دارم، تنها و
      انباشته از یادهای جوانی‌م.
      آدم‌هایی که بسیار دوست‌ام می‌داشتند.
      و او که بیش از هرکسی دوست‌اش می‌داشتم.
      یکی پس از دیگری.
      با خودم می‌گویم که درست همان کاری را می‌کنم که می‌خواهم
      حالا که رفته‌ای!
      اما یک کار نمی‌کنم.
      در بسترمان بی تو نمی‌خوابم.
      نه. این را بی تو بر خود روا نمی‌دارم.
      می‌خوابم به هرجای لعنتی که بخواهم-
      جایی که بی تو به‌تر می‌خوابم
      و نمی‌توانم آن گونه که می‌خواهم در آغوشت کشم.
      بر راحتی ِ شکسته‌ی اتاق ِ کارم.


      روزهای کهنه

      نشسته در برابر تله‌ویزیون چرت می‌زدی
      اما هنوز به بستر نرفته بودی که زنگ زدی.
      خوابیده بودم یا نیم‌خواب،
      به گاهی که زنگ تلفن به صدا درآمد.
      می‌خواستی بیش‌تر بگویی از جشنی که گرفته بودی.
      و این‌که جای مرا خالی کرده بودید.
      گفتی، درست مثل گذشته، و خندیدی.
      غذا وحشت‌ناک بود.
      وقتی غذا سر میز آمد همه بدمست بودند.
      همه از جشن راضی بودند، عالی، محشر،
      بی نظیر، تا که کسی نامزد ِ دیگری را با خود به بالا برد.
      بعد کسی کارد برداشت.

      اما تو رفتی در برابر آن مرد ایستادی
      وقتی داشت به بالا می‌رفت
      و حرف زدی باش و به پایین‌اش کشاندی.
      گفتی به زحمت جلوی فاجعه را گرفتی، و باز خندیدی.
      دیگر به یاد نمی‌آوردی از آن پس چه روی داد.
      آدم‌ها بارانی‌شان را برداشتند و رفتند.
      باید چند دقیقه‌ای در برابر تله‌ویزیون به خواب رفته باشی
      زیرا وقتی سرت داد کشید که براش نوشیدنی بیاوری، بیدار شدی.
      به هرحال، تو در پیتزبورگی
      و من این‌جا، در شهرکی آن سوی کشور نشسته‌ام.
      هرکسی از زندگی‌مان بیرون رفته است اکنون.
      می‌خواستی زنگ بزنی و احوال بپرسی.
      و بگویی که به من فکر می‌کرده‌ای، و به گذشته.
      و بگویی که دلت برام تنگ است.

      در آن دم باید به سال‌های گذشته فکر می‌کردم
      و آن زمان که تلفن‌ها با صدای زنگ‌شان می‌لرزیدند.
      و به آدم‌هایی که صبح زود
      وحشت زده به در می‌کوبیدند.
      به وحشت دورن اعتنا نکن.
      به یاد آوردم، شام‌های پرگوشت را.
      کاردهای نهاده در این‌جا و آن‌جا
      به انتظار پوسیدن.
      رفتن به بستر و آرزوی بیدار نشدن.

      گفتی، دوست‌ات دارم، برو [Bro]
      و بعد هق هق کردیم.
      گوشی را چنان نگه داشته‌بودم که انگار بازوی یار بود.
      و می‌خواستم دعا کنم برامان
      که دستان‌ام را دور تو حلقه کنم، معشوقه‌ی کهن.
      من هم دوست‌ات دارم، برو
      این را گفتم، و آن‌گاه گوشی را گذاشتیم.



      عصر

      در حال نوشتن، بی نگاه کردن به دریا،
      احساس کرد نوک ِ قلم‌اش دارد می‌لرزد.
      مد از ساحل ِ شنی فراز آمد.
      اما این نیست.
      نه، به این خاطر است که زن همان دم
      برهنه پا به اتاق می‌گذارد.
      خوابالود، و دمی سرگشته بی که بداند کجاست.
      موی پیشانی‌اش را تاب می‌دهد.
      با چشمان بسته و سر به زیر افکنده بر توالت می‌‌نشیند.
      پاها از هم باز.
      او را می‌بیند از لای در.
      شاید به یاد می‌آورد آن چه را که امروز صبح روی داد.
      زیرا دمی بعد یک چشم باز می‌کند و نگاهی به او.
      و شیرین لب‌خند می‌زند.



      خیابان اتحاد: سان فرانسیسکو، تابستان ۱۹۷۵

      آن روزها هنوز به جایی می‌رفتیم.
      آن یک‌شنبه عصر اما آرام بودیم.
      نشسته به دور میز، نوشیدن و گپ خودمانی.
      جشنی که گه گاه دست می‌داد از آن جمعه‌ی سال پیش.
      آن گاه که وقتی معشوق ِ هم‌سر ِ گای* او را از آپارتمان بیرون انداخت، آمد بالا.
      ناسلامتی، جشن تولد گای نزدیک است.
      هفته‌ای یک‌دیگر را ندیده‌اند، چیزی از این دست.
      گای او را در آغوش می‌کشد، اندکی، چیزی براش می‌ریزد.
      جایی براش سر میز دست و پا می‌کند.
      هر کسی می‌خواهد بداند حال زن چطور است و غیره و غیره.
      اما زن محل نمی‌گذارد.
      به این الکلی‌ها.
      به روشنی حالش بد است و مثل همیشه حاضر در جمعی ناجور.
      می‌خواهد بداند، گای لعنتی کدام گوری بوده است؟
      جرعه‌ای می‌نوشد و نگاهی به او می‌اندازد انگار که مغزش از کار افتاده.
      جوشی بر چانه‌ش می‌بیند، مویی‌ست رشد کرده در زیر پوست
      اما پر از چرک و بد شکل.
      زن در حضور همه می‌پرسد: "کُس ِ چه کسی رو این اواخر لیس زدی؟"
      با نگاهی از خشم به جوش ِ چانه‌ی او.
      مست بودم و به یاد ندارم او در جواب چه گفت.
      شاید گفت:"نمی‌دونم کی بود؛ اسمش یادم رفته." چیزی با زرنگی.
      به هرحال، زنش چیزی تاول‌گون داشت،
      شاید تب‌خال، بر گوشه‌ی لب،
      پس به‌تر بود دهان‌اش را ببندد.
      بعدهم مثل همیشه پیش می‌آید:
      گرفتن دستان یک‌دیگر و خندیدن، مثل ما، به چیزی اندک یا هیچ.

      بعدتر، در اتاق نشیمن
      وقتی فکر کرد هر کسی برای خوردن همبرگر بیرون رفته است،
      کیرش را ساک زد جلوی تله‌ویزیون.
      و گفت:"از ته قلب، حروم‌زاده!"
      و عینک از چشم‌اش برداشت.
      عینک به چشم داشت وقتی با او عشق ورزید.
      به اتاق رفتم و گفتم:"دوستان این کارو با هم نکنین."
      محل نگذاشت و از خود نپرسید من از زیر کدام سنگی پیدام شده.
      تنها چیز که گفت:"کی از تو چیزی پرسید، ولگرد عوضی؟"
      گای عینک به چشم گذاشت.
      شلوار بالا کشید.
      همه به آشپزخانه رفتیم و چیزی نوشیدیم.
      چیزی دیگر.
      و این‌گونه جهان از عصر به درون شب رفت.

      * Guy


      برهنه‌های بونار*


      همسرش. چهل سال آزگار نقاشی‌ش را کشید.
      همیشه همان. برهنه‌ی آخرین نقاشی‌ش
      همان نخستین برهنه‌ی جوان است. همسرش.

      آن‌سان که او جوانی ِ زن را به خاطر داشت.
      زمانی که جوان بود. همسرش در بستر.
      برابر ِ آینه بر میز آرایش. برهنه.

      همسرش با دست‌هاش زیر پستان‌ها
      در حال نگاه به باغچه.
      خورشید که گرما و رنگ می‌بخشد.

      هر چیز زنده‌ای در رشد تمام.
      او جوان و لرزان و آن همه خواهان.
      وقتی زن مرد، زمانی به نقاشی ادامه داد.

      چند منظره. بعد مُرد.
      و کنار ِ او به خاک سپرده شد.
      همسر جوانش.

      * Bonnard



      رقص گام آهسته*

      صبح‌های درخشان.
      روزهایی که بسیار می‌خواهم و هیچ.
      تنها همین زندگی، و دیگر هیچ.
      و با این همه آرزو می‌کنم تا کسی به دیدار نیاید.
      اما اگر کسی آمد، امیدوارم که او باشد.
      با ستاره‌های الماس بر نوک کفش‌هاش.
      دختری که دیدم گام آهسته می‌رقصید.
      رقصی کهن.
      رقص گام آهسته.
      می‌رقصید آن‌‍‌سان که باید رقصیده می‌شد.
      به شیوه‌ی خود.

      * Minuet، رقص گام آهسته‌ی متداول در سده‌های ۱۷ و ۱۸ میلادی


      به‌ترین وقت ِ روز

      شب‌های سرد ِ تابستان.
      پنجره‌ها باز.
      چراغ‌ها روشن.
      میوه در ظرف.
      و سر ِ تو بر شانه‌ی من.
      این خوش‌ترین لحظه‌های روز.

      با نادیده‌ گرفتن سحرگاهان، البته.
      و زمان ِ پیش از نهار.
      و پایان ِ عصر، و غروب‌ها.

      من اما شب‌های تابستان را دوست می‌دارم.
      فکر می‌کنم، بیش‌تر حتا، از همه‌ی زمان‌های دیگر.
      کار روز انجام شده.
      و کسی دست‌اش به ما نمی‌رسد.
      یا نیز هر زمان ِ دیگری.


      دیروز

      دیروز زیرجامه‌ی پشمین ِ مرد ِ پیر را پوشیدم.
      راندم تا انتهای ِ جاده‌ی یخ‌بسته
      و دمی گذراندم با هندی‌شمردگان ِ ماهی‌گیر.
      آب تا بالای چکمه‌هام می‌رسید.
      چهار مرغابی دم نیزه‌ای دیدم بر فراز ِ نهر در پرواز.
      چه فرقی می‌کند که فکرم جای دیگری بود
      و درست نشانه نرفتم.
      یا که جوراب‌هام یخ زده بود.
      مثل همیشه دست‌ خالی ماندم و دیر به نهار رسیدم.
      می‌شد بگویی روز ِ من نبود. اما بود!
      می‌توانم جای دندان‌های او را در همان شب نشان دهم.
      کبودی ِ امروز ِ لب‌هام، به یادم می‌آورد این را.



      انتظار

      به چپ در بزرگ‌راه
      و سراشیب ِ تپه.
      جاده دو شاخه می‌شود.
      باز به چپ.
      سمت ِ چپ برکه‌ای است.
      مستقیم برو.
      نرسیده به انتهای جاده
      راه دیگری است.
      همان را بگیر و نه راه ِ دیگری را.
      وگرنه، زندگی‌ت برای همیشه ویران خواهد شد.
      کلبه‌ای چوبی می‌بینی با بامی فروریخته، در سمت ِ چپ.
      آن خانه نیست.
      خانه‌ی بعدی، درست پس از سربالایی.
      خانه‌ای با درختان ِ پر میوه.
      آن‌جا که فلوکس، یاس ِ زرد و همیشه بهار می‌رویند.
      خانه‌ای که زن بر درگاه ایستاده با آفتاب در موهاش.
      همانی که همیشه به انتظار ِ توست.
      زنی که دوست‌ات می‌دارد،
      و می‌تواند بپرسد:
      "کجا بودی؟"


      دو جهان

      هوای سنگین
      با رایحه‌ی زعفران،

      بوی خوش ِ زعفران،
      می‌بینم که خورشید ِ لیمویی پنهان می‌شود،

      آبی ِ دریا
      به تیره‌گی ِ زیتونی می‌رود.

      پژواک ِ نور را از آسیا می‌بینم،
      به گاهی که

      نازنین ِ من در خواب می‌جنبد
      و نفس می‌کشد و باز می‌خوابد،

      بخشی از این جهان
      که جدا می‌شود از آن.


      واژه‌ی عشق

      نمی‌آیم اگر صدام بزند
      حتا اگر بگوید دوستت می‌دارم،
      به ویژه همین،
      حتا اگر سوگند بخورد
      که این همه هیچ نیست
      جز عشق عشق.

      نور ِ این اتاق
      همه چیزی را می‌پوشاند
      یک‌سان؛
      حتا بازوم سایه‌ای نمی‌اندازد،
      نیز همان که روشن شده از نور.

      اما واژه‌ی عشق-
      واژه تیره می‌شود،
      سنگین می‌شود و به لرزه می‌افتد،
      می‌خورد، ارتعاش و تشنج
      یافتن ِ راهی بر این برگ ِ کاغذ
      تا که به آرامش برسیم
      در گلوی شفاف‌اش و هنوز جدا،
      درخشان، باسن و ران،
      موی رهای تو
      که درنگ نمی‌شناسد.


      به جست و جوی کار

      همیشه قزل‌آلای رودخانه خواسته‌ام
      برای صبحانه.

      ناگاه، راه ِ تازه‌ای می‌یابم
      در رسیدن به آبشار.

      شتاب می‌کنم.
      بیدار می‌شوم،

      زنم می‌گوید،
      داری خواب می‌بینی.

      اما وقتی می‌خواهم برخیزم
      خانه کج می‌شود.

      کی خواب می‌بیند؟
      زنم می‌گوید، عصر است حالا.

      کفش‌های تازه‌م، براق،
      به انتظار ِ من بر درگاه.


      انگشتان ِ پا

      این پا تنها آزارم می‌دهد.
      پاشنه، قوس، مچ –
      خلاصه راه رفتن برام دردناک است.
      بیش از همه انگشتان‌اند
      که به درد سرم انداخته‌اند.
      این "انگشتان ِ پا"
      با هم‌این نامی که دارند. به راستی!
      دیگر لذتی نمی‌برند از رفتن به تشت ِ آب داغ،
      یا در جوراب ِ کشمیر.
      جوراب ِ کشمیر، بی جوراب، دم‌پایی، کفش.
      نوار ِ مچ بند ِ محکم – هیچ کدام
      فرقی نمی‌کند برای این انگشتان ِ لعنتی.
      شل ِ و افسرده به چشم می‌آیند حتا،
      انگار کسی ماده‌ی مخدر تزریق‌شان کرده باشد.
      خم می‌شوند بی جان و گنگ، چیزی بی خاصیت.
      چه مرگ‌شان است این‌ها؟
      به چه دردی می‌خورند این انگشتان
      که دیگر هیچ جنبشی ندارند؟
      این‌ها انگشتان من‌اند؟
      یادشان رفته زمان ِ خوش ِ گذشته،
      که چه‌گونه می‌زیستند؟
      همیشه سر فراز می‌کردند،
      با نخستین آهنگ ِ رقص.
      نخستین به پای‌کوبی ِ شادان.
      نگاه‌شان کن. نه، ول‌شان کن.
      نمی‌خواهی که ببینی‌شان، حلزون‌های بی‌غلاف را.
      تنها با درد و زحمت زمان ِ گذشته را به یاد می‌آرند
      زمان ِ خوش گذشته.
      شاید می‌خواهند به تمامی از گذشته ببُرّند،
      دوباره آغاز کنند،
      به زیر خاک روند،
      تنها زندگی کنند
      در خانه‌ی بازنشسته‌گی
      جایی در دره‌ی یاکیما (Yakima).
      اما زمانی بود که از انتظاری
      کش و قوس می‌آمدند
      به سادگی
      خم می‌شدند از لذت
      در ساده‌ترین انگیزش،
      از خُردترین چیزی.
      حس ِ پیراهنی ابریشمین
      در انگشتان، مثلن.
      صدایی دل‌نشین،
      لمس ِ پشت گردن،
      حتا نگاهی گذرا.
      یکی پس از دیگری.
      صدای پاشنه‌ی کفش
      که در می‌آمد از پا،
      باز شدن دکمه‌ی پستان‌بند،
      لباس که می‌سُرید از تن
      بر کف ِ سرد ِ چوبین.


      نامه

      عزیزم، خواهش می‌کنم آن دفترچه یادداشت را که روی میز ِ کنار تخت گذاشته‌ام برام بفرست. اگر روی میز نباشد، حتمن زیر آن است. یا حتا زیر تخت! یک جایی باید باشد. اگر دفترچه یادداشت نباشد، بی گمان چند سطری است که روی کاغذ ِ جدا نوشته‌ام.
      اما می‌دانم که باید باشد. راجع به همان چیزی است که از دوست پزشک‌مان، روت[Ruth]، شنیدیم درباره‌ی آن پیرزن هشتاد و چندساله، "کثیف و پوشیده از چرک" – واژه‌گان پزشک- که آن قدر به خود نرسیده بود که لباس‌هاش به تن‌اش چسبیده بود و کمک‌های اولیه باید اول آن را از تن جدا می‌کرد.
      مدام می‌گفت:"شرمنده‌ام. ببخشید."
      بوی بد ِ لباس چشمان ِ روت را می‌سوزاند. ناخن ِ انگشتان ِ پیرزن چنان رشد کرده بود که خمیده بود بر انگشتان.
      می‌جنگید برای نفس کشیدن، چشمان‌اش از ترس به قفا می‌رفت. اما هنوز جان ِ آن داشت که سرگذشت‌اش را برای روت بگوید. تازه کار خیابان مدیسون [Madison Avenue] بود و وقتی برای رقصیدن به فولیس برژه [Folis Bergére] در پاریس رفت، پدرش او را از ارث محروم کرد.
      روت و چندتایی از کارکنان کمک‌های اولیه خیال کرده بودند هذیان می‌گوید. اما پیرزن نام پسر ِ رانده‌شده‌ش را گفت که همجنس‌گرا بود و میخانه‌ی همجنس‌گرایان همان شهر را داشت. پسر همه‌ی حرف‌اش را تایید کرده بود. همه‌ی حرف‌های پیرزن حقیقت داشت.
      بعد ایست قلبی گرفت و در آغوش روت مرد.

      اما می‌خواهم ببینم چه چیز بیش‌تری از شنیده‌هام یادداشت کرده‌ام.
      می‌خواهم ببینم که آیا دوباره ممکن است آفریدن تصویری از شصت سال پیش، آن‌گاه که زن ِ جوان ِ زیبا، ثابت قدم، با عزم ِ موفقیت در فولیس برژه، سوار کشتی شد در له هاور [Le havre]، تا برقصد و هم‌زمان بپرد، لباس ِ پَر بپوشد و جوراب توری، برقصد و برقصد، بازو به بازوی زنان ِ جوان ِ فولیس برژه دهد، جسورانه راه برود در فولیس برژه. شاید در همان دفترچه یادداشت جلد آبی باشد، که تو به من دادی، وقتی از برزیل بازگشتیم. می‌توانم دست‌خط خودم را ببینم کنار ِ نام ِ اسب ِ مسابقه در میدان ِ رو به روی هتل: لرد بایرون. اما آن زن، نه کثافت، مهم نیست، حتا اگر وزن‌اش سیصد پاوند بوده باشد.
      برای حافظه مهم نیست که چه چیزی زنده است و تن چه رنجی می‌کشد. روت وقتی دوران دانشجویی‌ش را به یاد می‌آورد، تعریف می‌کرد "وقتی به عنوان دانشجویان جوان به دستان ِ جسدی خیره بودیم، چیزی از هویت فهمیدم. آن‌جاست انسان، بلندترین انسان، دستان..." و دستان ِ زن.
      یادداشتی برداشتم،
      انگار بتوانم ببینم، آن‌گاه، دستان‌اش کنار ِ باسن ِ لاغرش قرار گرفت که روت رها کرده بود، و پس از آن دیگر نمی‌توانست از یاد ببرد.


      مرغ ِ زرین پر
      برای تس

      فکر کن بگویم تابستان،
      واژه‌ی "مرغ زرین پر" را بنویسم،
      در پاکتی بگذارم،
      ببرم بالای تپه و پیش اتوبوس.
      نامه‌ام را که باز کنی
      آن روزها را به یادخواهی آورد
      و این‌که چه اندازه،
      به درستی چه اندازه، دوستت می‌دارم.


      از میان ِ شاخه‌ها

      پایین، زیر ِ پنجره، بر ایوان،
      چندین پرنده‌ی بی‌نوا می‌آیند روی میز غذا.
      فکر می‌کنم، هم‌این پرندگان، که هر روز می‌آیند
      به جنگیدن بر سر ِ غذا.
      می‌نالند آن وقت‌ها، آن وقت‌ها،
      و نوک می‌زنند به هم.
      بله، وقت‌اش رسیده است.
      آسمان همه‌روز تیره است، باد از غرب می‌وزد
      و سر ِ آرام گرفتن ندارد...
      دست‌ات را زمانی به من ده.
      دستانم را بگیر.
      بله، خوب بگیر.
      محکم فشار بده.
      زمانی بود که می‌اندیشیدیم زمان از آن ِ ماست.
      ‌ آن وقت‌ها، آن وقت‌ها
      می‌نالند پرندگان ِ ژنده.


      شعر " تو نمی دونی عشق یعنی چی" پیش‌تر با برگردان این قلم در "کتاب شعر" گذاشته شده است. این شعر، کار نخست از همین دفتر همه‌ی ما است. برای کامل شدن، بار دیگر در این‌جا می‌آورم.



      تو نمی دونی عشق یعنی چی


      بوکووسکی (Bukowski) گفت تو نمی دونی عشق یعنی چی
      ۵۱ سال دارم خوب نیگام کن
      عاشق ِ اون دختره‌م
      سخته پا پیش بذارم
      اما می‌دونم که اونم حسابی به‌م نظر داره
      خوب همه چی همون جوری پیش می‌ره که باس بره
      می‌خزم تو خون‌شون و اونا نمی‌تونن بیرونم کنن
      سعی می‌کنن همه چیزمو فراموش کنن
      اما آخرش همه شون با پاهای خودشون برمی‌گردن
      همه شون برگشته‌ن
      جز اون یکی که به گور سپردمش
      واسه‌ش گریه کرده‌م
      اما اون وقتا راحت گریه‌م می‌گرفت
      بابا نذار مشروب ِ سنگین بخورم
      اون وقت بد می‌شم
      این جا با شما هیپی‌ها
      می‌تونم همه‌ی شب بشینم و آبجو بنوشم
      می‌تونم چهل تا از این آبجو رو بریزم تو خندق بلا
      و هیچی نشه چون مث آب خوردنه واسه‌م
      اما بذار از مشروب سنگین بنوشم
      اون وقت چهل تا رو از پنجره پرت می‌کنم پایین
      آره از پنجره پرت می‌کنم پایین
      این کارو کرده‌م
      اما تو نمی‌دونی عشق چیه
      نمی‌دونی چیه چون هیچ وقت عاشق نشدی
      به همین سادگی یه
      حالا اون دختر جوونه که خوشگله با منه
      صدام می‌کنه بوکوسکی
      با اون صدای زیک زیکی‌ش می‌گه بوکوسکی
      و من می‌گم چیه
      اما تو نمی‌دونی عشق چیه
      دارم به‌ت می‌گم چیه
      اما تو گوش نمی‌دی
      اگه عشق تو این سالن پاشه
      و یه لگد در ِ کون‌تون بزنه
      هیچ کدوم تون نمی‌شناسین ِش
      همیشه گفته‌م که شعر خونی‌ها بهونه‌س
      نیگا کن من ۵۱ سالمه و زیر و بالاشو دیده‌م
      می‌دونم که اینا بهونه‌س
      اما به خودم گفتم بوکوسکی
      گشنه موندن ِ تو بهونه‌ی بیشتریه که
      خب این جاییم و هیچی همونی نیست که باس باشه
      اون یارو راستی اسمش چی بود گالوِی کینل (Galway Kinnel)
      عکس‌شو تو یه مجله دیدم
      دهان قشنگی داره می‌دونم
      اما اون معملمه
      اَکه هِی می‌تونی خیال‌شو بکنی
      اما شماها هم لابد معلم هستین
      حالا دارم به تون توهین می‌کنم
      نه تا اون وقت اسم شو نشنیده بودم
      و اونم نه
      همه شون موریانه‌ن
      شاید این تو وجودمه که دیگه زیاد نمی‍خونم
      اما اون جور آدما که آبرو و حیثیت دست و پا می‌کنن
      با پنج شیش تا کتاب
      موریانه‌ن
      واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
      نمی‌تونی فکر کنی که اون می‌گه
      بوکوسکی واسه چی همه‌ی روز به موزیک کلاسیک گوش می‌دی
      تعجب می‌کنی لابد شاید هم نه
      نمی‌تونی باور کنی که یه عوضی دهن چاک مث من
      همه‌ی روز بتونه به موزیک کلاسیک گوش بده
      برامس راخمانینف بارتوک تله مان
      بدمصب تو یه سوراخی مث این جا نمی‌تونم بنویسم
      خیلی آرومه خیلی دار و درخت داره
      شهرو دوس دارم اون جا جامه
      هر روز صبح موزیک کلاسیک می‌ذارم
      و می‌رم پشت ماشین تحریر می شینم
      یه سیگار روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به کشیدن و این جوری نیگا می‌کنم
      و می‌گم بوکوسکی تو مرد خوش‌بختی هستی
      بوکوسکی تو از همه چی گذشتی
      و مرد خوش‌بختی هستی تو
      و دود ِ آبی بالای میز
      و از پنجره به خیابون دِلونگ پره (Delongpre) نیگا می‌کنم
      و آدما رو می‌بینم که تو پیاده رو این ور و اون ور می‌رن
      و یه پک به سیگارم می‌زنم این جوری نیگا می‌کنم
      و بعدش سیگارو می‌ذارم تو زیرسیگاری
      یه نفس ِ دِبش می‌کشم
      و شروع می‌کنم به نوشتن
      به خودم می‌گم بوکوسکی زندگی اینه
      خوبه آدم فقیر باشه خوبه آدم بواسیر داشته باشه
      خوبه آدم عاشق باشه
      اما تو که نمی‌دونی اون چیه
      تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
      اگه ببینی‌ش می‌فهمی چی می‌گم
      فکر می‌کرد می‌خوام بیام این جا
      و با یه دختر برم تو رخت‌خواب
      می‌دونست اینو
      به‌م گفت که می‌دونه
      بد مصب من ۵۱ سالمه و اون ۲۵ سال
      و عاشق ِ هم یم و اون حسوده
      خیلی خوشگله
      گفت به‌م که چشامو با ناخن در می‌یاره
      اگه این جا با یه دختر برم تو رخت‌خواب
      نیگا کن حالا عشق تو چشاته
      اما شماها چی می‌دونین از عشق
      بذار اینو بت بگم
      تو زندون مردایی رو دیده‌م که خیلی بیش‌تر کلاس دارن
      تا اونایی که دور و بر ِ دانشگاه می پلکن
      و به شعرخونی می‌یان
      اونا زالوآیی‌ن که می‌یان ببینن
      جورابای شاعر کثیفه یا نه
      یا که زیر بغلش بو می‌ده یا نه
      باور کن از خیالات بیرون‌شون نمی‌یارم
      اما می‌خوام که این یادت بمونه
      که امشب فقط یه شاعر تو این سالنه
      که امشب فقط یه شاعر تو این شهره
      که امشب شاید فقط یه شاعره تو این کشوره
      و اون من‌ام
      شماها چی می‌دونین از زندگی
      شما ها اصن چی می‌دونین
      کدوم یکی از شما رو بی کار کرده‌ن
      یا کدوم‌تون یه وقتی زن‌شو زده
      یا کدوم‌تون یه وقتی از زنش خورده
      منو پنج بار از sears and Roebuck بیرونم کرده‌ن
      بیرونم کردن و دوباره گرفتنم
      وقت ۳۵ سالم بود واسه‌شون تو بازار سهام کار می‌کردم
      بعدش درِکونی به‌م زدن که پول خورد دزدیده‌م
      می‌دونم این چیه توش بوده‌م
      حالا ۵۱ سالمه و عاشقم
      اون دختر کوچولو که می‌گه
      بوکوسکی
      و من می‌گم چیه و اون می‌گه
      من فکر می‌کنم که تو فقط زر زیادی می‌فروشی
      و من می‌گم عشق من تو منو می‌فهمی
      اون تنها دختر تو این دنیاس
      مرد یا زن
      به من چه مربوط
      اما تو نمی‌دونی عشق چیه
      همه‌شون دست آخر اومدن سراغ خودم
      همه‌شون برگشتن
      جز اون یکی که واسه‌ت گفتم
      همونی که خودم دفنش کردم
      هفت سال با هم بودیم
      خیلی با هم نوشیدیم
      چند تا ماشین نویس تو این سالن می‌بینم
      شاعر نمی‌بینم
      و تعجب هم نمی‌کنم
      باس عاشق باشی تا بتونی شعر بنویسی
      و تو نمی‌دونی عاشق بودن یعنی چی
      این مشکل خودته
      یه مشروب بده به‌ام
      همین جوری خوبه یخ نمی‌خواد
      خوبه همین جوری خوبه
      خب بذار شروع کنیم حالا
      می‌دونم چی گفته‌م اما می‌خوام یکی دیگه بنوشم
      مزه‌ش محشره
      خب بذار ادامه بدیم بذار تمومش کنیم
      اما مواظب باش که کسی
      زیاد به پنجره نزدیک نشه .



    تماس  ||  7.7.07



    Thursday, April 26, 2007

    تماس  ||  26.4.07



    Saturday, March 31, 2007

    برگرفته از: کتاب« سرزمینِ ویران»، ترجمه‌ی محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا


      آوازِ عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک
      تی. اس. الیوت



      پس بیا برویم، تو و من،
      وقتی غروب افتاده در افق
      بی‌هوش چون بیماری روی تخت
      بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
      از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
      در هتل‌های ارزانِ یک شبه
      و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
      پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
      از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
      که با لحنی موذیانه
      تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند...
      نه، نپرس، که چیست؟
      بیا به قرارمان برسیم

      زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
      حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

      این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
      این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
      گوش و کنار شب را لیسید
      بر چاله‌های آب درنگید
      تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
      لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
      اما شبِ آرام اکتبر را که دید
      گشتی به دور خانه زد و خوابید

      وقت هست ٱری وقت هست
      تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
      و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
      وقت هست، آری وقت هست
      تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
      وقت هست برای کشتن و آفریدن،
      برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
      تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
      وقت برای تو و وقت برای من،
      وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
      پیش از صرفِ چای و نان

      زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
      حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ

      وقت هست آری هست
      تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
      وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
      با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
      (می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
      کتِ صبح‌هایم،
      یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
      کراوات گران بهای ِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
      (می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
      جرئت می‌کنم
      جهان بیاشوبم؟
      در یک دقیقه وقت زیادی هست.
      وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها

      زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
      همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
      من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
      می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
      در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
      چگونه شروع کنم؟

      و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
      نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
      و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
      چگونه شروع کنم
      خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
      و چگونه شروع کنم؟

      و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
      دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
      (که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
      عطر لباس است این
      که پرت‌کرده حواسم را؟
      بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
      و باید شروع کنم؟
      و چگونه شروع کنم؟

      . . . . . .

      بگویم، در غروب از کوچه‌های تنگ گذر کرده‌ام
      و مردانِ تنهایی را دیده‌ام با پیراهن‌های آستین بلندشان
      خم‌شده از پنجره، در دودِ آبی پیپ‌هایشان؟...

      شاید می‌بایست چنگکی عظیم می‌بودم
      خراشنده بر زمین دریای ِ خاموش

      . . . . . .

      غروب و شب چه به ناز خوابیده‌اند!
      انگار، زیرِ نوازش انگشت‌های ظریف
      خوابیده... خسته...یا شاید چشم‌ها را بسته
      به بازی خوابند بر کف اتاق، کنارِ تو و من.
      خیال می‌کنی که من بعد از صرفِ چای و کیک و بستنی
      توانش را دارم لحظه را به لحظه‌ی بحرانش بکشانم؟
      گرچه روزه‌دار بوده‌ام، زار زده‌ام و دعا کرده‌ام
      گرچه دیده‌ام سرم را- کم‌ پشت - آورده‌اند بر سینی
      اما پیامبر نیستم--- و مهم هم نیست؛
      من لحظه‌ی دودشدنِ بزرگی‌ام را دیده‌ام
      و پادویِ ابدی که کُتم را با پوزخند می‌آورد
      سخن کوتاه، ترسیده بودم

      نه، واقعا فکر می‌کنی ارزشش را داشت
      که بعد از فنجان‌ها و بعد از چای و مزه‌ی مرباها
      و میان بشقاب‌ها و در لا به لای حرف‌های پرتی که در باره‌ی
      تو و من می‌زنند
      ارزشش را داشت
      که با تلخ‌خندی بر لب
      گوی ِجهان را گوی ِکوچکی کنی
      و بغلتانیش به سوی پرسشی عظیم
      و بگویی:
      " من العاذرم، از گور برخاسته‌ام و ٱمده‌ام با تو
      سخن بگویم همه چیز را بگویم--
      شاید وقتی کسی کنار زنی بالشی را مرتب کرد
      باید بگوید:" نه، چنین قصدی نداشتم.
      نه، اصلا قصدی چنین نداشتم. "


      واقعا ارزشش را داشت
      ارزشش را داشت
      بعد ازغروب‌ها، آستانه‌ی درها، خیابان‌های باران‌خورده
      بعد از رمان‌ها، فنجان‌های چای
      دامن‌های غبار روبِ مجلس‌ها--
      این‌ها و خیلی چیزهای دیگر؟
      نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم!
      اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت
      بر پرده:
      ارزشش را داشت
      که کسی، بعد از مرتب‌کردن بالشی، شالی بر شانه‌ای
      به سوی پنجره بچرخد
      و بگوید:"اصلاً این‌طوری نبود،
      من چنین قصدی نداشتم، اصلاً "

      . . . . . .

      نه، من شاهزاده هاملت نیستم، چنین بودنی در کار هم نبود.
      من سیاهی لشکرم، آماده در رکاب، یکی دو صحنه‌ی کوتاه
      وقتی نمایش پیش نمی‌رود، وارد می‌شوم تا رایزن شاهزاده باشم
      واسطه باشم، بی‌هیچ اراده‌ای، شاد، که محرم راز باشم
      سیاَس و با احتیاط ، پُروسواس
      سخن‌پرداز اما ابله
      پُر از شکلک، گاهی دلقک

      پیر می‌شوم... پیر می‌شوم...
      می‌خواهم پایینِ شلوارم را تا بزنم.

      جرئت‌اش را دارم هلویی بخورم؟
      طاسی‌ام را مثل دیگران بپوشانم؟
      می‌خواهم با شلوارِ سفید کتانی، تنها در ساحل قدم بزنم.
      شنیدم که دخترانِ دریا، برای هم آواز می‌خوانند

      گمان نمی‌کنم برای من دیگر آواز بخوانند.

      دیدم سوار بر موج‌ها رو به دریا می‌تازند
      موی سفیدِ موج‌ها را به وقت برگشتن شانه می‌کردند
      وقتی که آب‌های سیاه و سفید را باد می‌برد

      بیتوته کردیم در تالارهای آب
      در حلقه‌ی تاج‌های خزه‌یِ دختران دریا
      سرخ و قهوه‌ای
      تا صدای آدمی بیدارمان کند و غرق شویم.


    تماس  ||  31.3.07



    [T.S Eliot]

    خواندنی‌ها

    آوازِ عاشقانه‌ی جی.آلفرد پروفراک
    تی. اس. الیوت

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی
    محمود داوودی

    شعرهای یانوش پیلینسکی
    مرتضی ثقفیان

    سه شعر- ریموند کارور
    خلیل پاک‌نیا

    آغاز رمان شب آخر پاییز
    توماس ترانسترومر

    ترس- ریموند کارور
    خلیل پاک‌نیا

    تکمله‌ای بر بحث پُرنوگرافی
    شیمبورسکا
    خلیل پاک‌نیا

    شعرخوانی: محمود داوودی
    موسیقی: مایلز دیویس

    یوحنا- بورخس
    احمد میرعلایی

    غراب- ادگار آلن پو
    احمد میرعلایی

    بازگشت- اوکتاویو پاز
    احمد میرعلایی

    شعر بی‌عنوان
    مرتضی ثقفیان

    خانه عنکبوت
    کامران بزرگ‌نیا

    بازگشت
    و. م. آیرو


    برگی از شعر معاصر

    پیوند ها :

    از همین قلم:

    دفترهای شعر: